تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

در كل تعطيلات بدي نبود. سر هم بذاريشون خوب بود. همونطور كه گفته بودم روز عيد (چهار شنبه بعد از ظهر) رفتم علي‌بن‌مهزيار و كلي دعا كردم. از اونجا هم به مامان رضوان و سوري جونم زنگول كردم. پنجشنبه صبح هم رفتم بهشت‌آباد سر مزار بابا حاجي. وقتي سر مزارش رسيدم كنترل خودمو از دست دادم و بلند بلند شروع به گريه كردم. انگار سالهاي ساله كه بهش سر نزدم و تازگيها از دستش داديم. ديشب هم جشن قبولي پسر دايي و دخمل دايي در دانشگاه بود. خيلي خوش گذشته. ساعت دو نيمه شب رسيديم خونه و الان من از خواب دارم مي‌ميرم. انگار تو چشمام نمك پاشيدن...

آبجي دومي هم از كرج برگشت. كلي بهش خوش گذشته بود. كلي هم عكس و فيلم از آجي بزرگه آورده...

فيلم انعكاس و زن دوم رو ديدم. انعكاس قشنگ بود ولي زن دوم خيلي بيخود بود. از فروتن بعيده تو همچين فيلمي بازي كنه. اين چند شب هم نشسته بوديم پاي فيلم جومونگ. كلي فاز داد بهمون. فكر كن نيمه شب در حال تماشاي فيلم و خوردن اين همه هَله هوله. خيلي حال داد...

اينا رو ببينين واسه ني‌ني خاله‌ست. قشنگن مگه نه؟!

خوردن كباب توي باغ خونه و مهمون ناخونده! چه حالي مي‌ده؟!

يكي از فوتباليستهاي به نام دوران گذشته به نام صفر ايرانپاك كه سالها در تيم پرسپوليس بازي مي‌كرد بعد از سالها دوباره در بستر بيماري افتاده. آقاي صفر ايرانپاك از دوستان نزديك آقاي پدره و متاسفانه دچار سرطان روده شده. لطفا براي بهبودي و بازگشت سلامتيش دعا كنين...

شب يلداي همه پيشاپيش مبارك...

پ.ن: دو شب پيش داشتم از كانال دوم اخبار بيست و سي رو نيگاه مي‌كردم. وقتي خبر تموم شد ديدم ييهو يه موسيقي پخش شد كه به گوشم خيلي آشنا اومد. بعد از چند دقيقه متوجه شدم ترانه بوي عيدي با صداي مرحوم فرهاد داره از كانال جمهوري اسلامي پخش مي‌شه. داشتم از تعجب شاخ درميوردم. هر چي فكر كردم نتونستم به نتيجه‌يي برسم كه چرا اين ترانه از كانال دوم جمهوري اسلامي پخش شد. اينا كه حتي اجازه ندادن جنازه‌اشو ايران خاك كنن چي شد كه ترانه بوي عيدي رو پخش كردن؟ حتي يه كليپ هم واسش ساختن!!!

پ.ن۱: خوبه از صدقه سر ديگران خيليها به نون و نوايي مي‌رسن!!!

پ.ن۲: بعد از چندين روز سعي و تلاش بسيار بالاخره بازي كه سر سيستم نصب كردم رو تا آخر بردم. هووورااااا...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:27 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

عيدتون مبارك...

امروز كه احمدي‌نژاد اومد كل اداره نيمه تعطيل بود. فقط ما بوديم و چندين نفر ديگه كه وجدان كاري داشتيم. آخه كجاي دنيا اينطوريه؟! حالم بهم مي‌خوره از همه چيز...

ديشب شب فوق‌العاده خوفي بود. با اينكه حرفاي تلخي زده شد ولي در كل عالي بود. خدا جونم ممنونم ازت...

آخ جون فردا تعطيله، پنجشنبه هم كه شركت نفت تعطيله، ديگه بنده را زيارت نمي‌كنين تااااااا شنبه...

ديشب يه عالمه فيلم خريدم تپل در حد بوندس‌ليگا. اين چند روز حسابي افتادم به فيلم تماشا كردن. شبا يازده به بعد جومونگ مي‌بينم روزاااا هم فيلم ترسناك. چه شود. در ضمن فيلمهاي انعكاس، تيغ‌زن، باغ فردوس ساعت ۵ بعد از ظهر و زن دوم رو هم خريدم...

فردا عصر مي‌رم علي‌بن مهزيار. چون مامان مشكلگشا نذر داشت و بايد ببرم اونجا بدم. واسه شما هم دعا مي‌كنم. احتمالاً طبق معمول هميشه به خيلي‌ها هم زنگ مي‌زنم. پس منتظر باشيد... پس‌فردا هم مي‌رم بهشت آباد سر مزار بابا حاجي. دلم خيلي براش تنگ شده...

يه چيز مي‌گم شايد باورتون نشه ولي ديشب وقت خواب ياد باباحاجي افتادم. واسش فاتحه خوندم و ازش خواستم واسم دعا كنه. به يادم اومد كه بابا گفته بود وقتي يكدفعه به ياد يكي مي‌افتي كه مرده روح اون اطرافته. يكهو كانالاي تلوزيون شروع به عوض شدن كرد. مامان و لودي به هم خيره شده بودن. وقتي متوجه شدم يواشكي گفتم اگه اينجايي يه نشونه بده. باورتون نمي‌شه چند دقيقه بعد درب اتاق خود به خود باز شد. وقتي براي داداشي صبح جريان رو تعريف كردم گفت شايد باورت نشه ولي منم احساس كردم يكي زد رو دستم. از ديشب يه حس عجيبي دارم. امروز متين جونم مي‌گفت شايد بخاطر همون كار خيريه كه از ديروز تصميم گرفتي انجام بدي و گفتي در راه پدر بزرگت به ايتام هر ماه پول مي‌دي. شايد خواست اينطور ازت تشكر كنه.

شما چي فكر مي‌كنين؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:27 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

صبح كه داشتم ميومدم اداره وقتي به فلكه چهارشير رسيدم ديدم دور تا دور فلكه رو پلاكارد زدن و از امروز به استقبال ورود رئيس جمهور رفتن. پيش خودم فكر كردم چقدر مردم بيكارن و واقعاً تا كي مي‌خوان سركار باشن؟!

ديشب يه اتفاقي افتاد كه واقعاً فكرم رو درگير خودش كرده. وقتي براي آروم شدن اعصابم رفتم و كنار مامان نشستم و شروع كردم براش جريان رو تعريف كردن به وضوح ديدم كه لپاي مامان از فشار عصبي و استرسي كه بهش وارد شده گل انداخته. ازش معذرت خواستم كه استرس و اعصاب خراب خودمو به اونم انتقال دادم...

از وقتي كه سريال افسانه جومونگ رو از طريق اينترنت خريداري كردم ديگه شبا از دست مامان و داداشي و لودي خواب ندارم. مجبورم مي‌كنن كه بيدار بمونم و تا ساعت دو و يا حتي شده تا ساعت سه  بشينم و در ديدن اين سريال همراهيشون بكنم. ولي خداييش عجب فيلم باحاليه. خوشمان آمد. من موندم ايران ميخواد اين چند قسمتي كه كلي سانسوري داره رو چطور نشون بده؟؟!! فكر كن؟!!! تا دم صبح بشيني فيلم جومونگ ببيني و تخمه آفتابگردون بشكني. عجب حالي ميده...

لطفاً يكي بهم يه سايت معرفي كنه تا بتونم بازيهاي كامپيوتري ياهو رو خريداري كنم. عاشق بازيهاي جورچين و پازلشم...

پ.ن: زمستان در باغ خونه‌ي ما (اهواز)...

پ.ن۱: چه حالي ميده خوردن آش رشته تو اين سرما...

پ.ن۲: فقط مي‌گم چقدر اين مردم ديوانن كه از همين اول صبح ريختن تو خيابونااااا...

پ.ن۳: ايول به خبرنگار عراقي...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:48 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

احساس خيلي خوبيه وقتي با تمام وجودت يكي رو دوست داشته باشي. من الان همين حس رو دارم...

اين چند روز تعطيلي تو خونه فقط خوردم و خوابيدم و طبق معمول فيلم نيگاه كردم. تقريباً خوش بوديم براي خودمان...

از پنجشنبه صبح كه آجي دومي رفت كرج جاي خاليش به شدت تو خونه احساس مي‌شه. دلم خيلي گرفته و دوست داشتم منم باهاش مي‌رفتم. ولي خوب بايد مرخصيهامو تقسيم كنم تا موقع تولد ني‌ني خاله اونجا باشم...

عجب ترانه‌ييه اين زمستان آخر شهرام شب‌پره. سفارش مي‌كنم حتما دانلود كنين...

مي‌دونم خيلي دير شده، ولي با تأخير چندين روزه بهت مي‌گم ۱۲ آذر سالروز تولدت مبارك...

امشب به مدت سه روز آقاي پدر به تهران سفر مي‌كنه و باز هم من بايد صبح زودتر بيدار بشم و با اتوبوس به اداره بيام. وووااااااييييي كه چقدر بدم مياد از اين حركت...

سوري جونم مرسي از عكسي كه واسم فرستادي...

پ.ن: لعنت به كميته انظباتي و رأيي كه براي خداداد عزيزي صادر كردن...

پ.ن۱: الان يه بلوتوث شنيدم كه سخنرانش آقايي به نام استاد دانشمند بود. در مورد كساني كه الكي مي‌رن مكه صحبت مي‌كرد. عجب صحبتهايي كرد اين آقا. واقعاً راست گفت. پيشنهاد مي‌كنم حتما پيداش كنين و  بهش گوش بدين...

پ.ن۲: به تقاضاي دوست عزيزم مورچه كوچولو متن ترانه زمستان آخر شهرام رو مي‌ذارم:

یادم می آد، یادم می آد / اون شب سرد زمستون / ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون / تو نم نمای بارون / ما با چشای گریون / به زیر لب میگفتیم / لعنت به این زمستون، لعنت به این زمستون / یادم می آد، یادم می آد یه روز و روزگاری / واسه هم می نوشتیم / رو درختا یادگاری / همه درختا رو بریدن / همه شاخه هاشو جیدن / با جدائی بین ما / نفسی راحت کشیدن / یه شبی سرد و سیاه بود / آسمون بدون ماه بود / روزگار با عشق ما / یه رفیق نیمه راه بود / رفتی دنیا بی وفا شد / زندگی دشمن ما شد / قصه تلخ عشق ما / قصه عشق عاشقا شد / یادم می آد، یادم می آد بیداری های شبونه / واسه هم می نوشتیم / نامه های عاشقونه / دلامون خونه درده / زندگی تاریک و سرده / ای وای وای برما / اون روزا دیگه بر نمی گرده / نه دیگه بر نمی گرده / عجب شبی بود شب آخر / شبی که رفتی سفر / شبی که یادم نمیره / صد دفعه مردم تا سحر / یادم می آد شب آخرو / بسته بودم پشت درو / بهت میگفتم که نرو / فراموش کن این سفرو / یادم می آد، یادم می آد/ اون شب سرد زمستون / ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون / تو نم نمای بارون / ما با چشای گریون / به زیر لب می گفتیم / لعنت به این زمستون، لعنت به این زمستون/

پ.ن۳: چندين روزه كه اول صبح عادت كردم قبل از ورود به اداره براي حضرت فاطمه، دخترش حضرت زينب، همسرش حضرت علي و پسرانش حضرت امام حسن، امام حسين و حضرت ابوالفضل عباس فاتحه بخونم. وقتي اين كار رو انجام مي‌دم تا آخر روز حس خوبي دارم و احساس مي‌كنم اين شش نفر مواظب به من هستن. شما هم امتحان كنين. مطمئناً خالي از لطف نيست...

پ.ن۴: خوش اومدي عزيز دل مريم گليييي...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:2 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام خداجون...

فقط به تو مي‌گم كه دوستت دارم...

اين جمله رو تقريباً هر روز قبل از اومدن به اداره از راديو جوان مي‌شنوم و بعد هم دعاي آيت‌الكرسي رو همراه با اون شروع به خوندن مي‌كنم و دلم سرشار از اميد و آرزو مي‌شه و اميدوارتر از روز قبل روز جديد رو شروع مي‌كنم. پس باز هم فقط به تو مي‌گم كه دوستت دارم خدا جونم...

آجي دومي فردا صبح عازم كرجه. خوش به حالش. ديروز صبح تو عالم خواب و بيداري و در اوج بيماري دلتنگ شدم و دوست داشتم منم همراهش مي‌رفتم. ولي مرخصيهامو واسه اسفند ماه لازم دارم...

دوشنبه شب وقتي دلتنگ بودم و رفتم تو تختم دراز كشيدم و داشتم به ترانه سياوش قميشي گوش مي‌دادم دلم ييهو هواي گلپونه جونم رو كرد و ساعت يازده بود كه بهش زنگول كردم و كلي خوشحال شد. اول نشناخت ولي بعد كه فهميد كيم خيلي ذوق كرد...

پ.ن: وااااایییییی چقدر حرص میخورم از اینا که اینقدر دوست دارن دیگران رو تو حاشیه ببرن. یه مدت گیر داده بودن به نیکبخت. هنوز تمام نشده جریان خداداد طفلکی رو شروع کردن. حالا هم افتادن دنبال قضیه مایلی کهن. حالم از این جماعت بهم میخوره. خاک تو سرشون کنن...

پ.ن۱: با احترام كامل بهت مي‌گم برو بمييييير، گمشووووو، دست از سرم بردار لعنتي...

پ.ن۲: دوستاي عزيزم لطفا به اين مزاحم كه خودشو مسافر معرفي مي‌كنه محل نذارين. ممنونم...

پ.ن۳: به اين نتيجه رسيدم كه بعضي از مردم واقعا داراي مشكل روحي، فكري و رواني هستن.  از خدا مي‌خوام كه يا نجاتشون بده يا به سزاي اعمال زشت و پليدشون برسونشون...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:24 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

بالاخره پروژه تمام شد و من راحت شدم. كمرم بريد از بس نشستم روي صندلي. از صبح ساعت ۷ تا ۳:۳۰. كمپلت سرويس شدم. صبح رفتم اداره بابا و برنامه رو ريختم روي سي‌دي و فرستادم تهران. ووووايييي به حالشون اگه باز بگن اشكال داره...

دارم از گلو درد مي‌ميرم. دارم فكر مي‌كنم كي ساعت يازده و نيم مي‌شه برم يه سوپ داغ بخورم...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:57 توسط .:. مریم گلییییی .:.