تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

فقط اومدم بگم كارم خيلي خيلي زياده. يعني در روز نزديك 50 تا نامه تايپ مي‌كنم. چشمام باباقوري شدن. دارم از خستگي مي‌ميرم. همه كاره‌هاي مملكت اگه هيچ خيري برامون نداشتن اين نصف كردن تايم كاري رو خوب اومدن. دستشون درد نكنه...

واسه تغيير روحيه جوجو تصميم گرفتم يه هديه واسش بخرم. اون روز (پنجشنبه) تك و تنها به عشق جوجو تو گرماي 52 درجه و رطوبت 90% از خونه ماماني زدم بيرون رفتم بازار. كلي گشتم. يه عالمه فيلم ترسناك خريدم. بعد هم رفتم پشت ويترين مغازه‌هاي مردونه فروشي. كلي گشتم تا يه تي‌شرت خوشگل و مناسب سن جوجو پيدا كردم و براش خريدم. امروز صبح هم اومد اداره و بهش دادم. وقتي بازش كرد بهم زنگول كرد و كلي تشكر كرد. خوشحالم كه تونستم خوشحالش كنم. بهم مي‌گه تو فقط برو تو اين گرما و براي من خرت و پرت بخر. همه پولاتو بده بالاي اين چيزا و منو حسابي شرمنده كن. قربونش برم كه اينقده مهربونه. منم بهش گفتم اينا كه چيزي نيست. حاضرم جونمو هم بدم بخاطر خوشحال كردن تو و اون فقط گفت: دوستت دارم...

الان با مامان رضوانم صحبت كردم. دلم خيلي واسش تنگ شده بود. دوستت دارم مامان گلم..

سريالاي نمايشي امسال ماه‌ رمضون رو نيگاه مي‌كنم. از همه بهتر سريال شبكه يك (روز حسرت) و شبكه سه (بزنگاه) هستش. بزنگاه رو فقط بخاطر رضا عطاران و علي صادقي دوست مي‌دارم. روز حسرت هم بخاطر موضوعش كه واسه من خيلي آشناست. آي حرصم مي‌گيره از اين سريال شبكه دو. پسره و دختره سه ساله با هم نامزدن اما هنوز دختره به پسره مي‌گه داداشي. چقد مزخرف و چرند. حالم بهم مي‌خوره از اين لوس بازيهاي بعضي دختر حذب‌الهي‌ها...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

پ.ن: قابل توجه دوستان عزيز بنده دارم مي‌رم خونه...

پ.ن۱: سال ۵۷ در همچين روزي (۱۷ شهريور) اولين بچه مامان و بابام به دنيا اومد. امروز تولد آبجي بزرگه هستش. تولدت مبارك عزيز دلم. با اينكه خيلي از هم دوريم ولي دلامون پيش همن. صبح وقتي داشتم ميومدم اداره تو ماشين واسش اس‌ام‌اس فرستادم و تبريك گفتم. خوشحالم كه امسال تولدش ني‌نيش هم كنارشه. ديشب همراه مامان و بابا داشتيم آلبومهاي قديم رو نيگاه مي‌كرديم. تولد آبجي بزرگه كه فقط خودمون بوديم و هيچكي نيومده بود. من و آبجي دومي و لودي واسش يه هديه تهيه كرديم. يه عروسك خيلي قديمي كه مال خودش بود رو توي يه چادر پيچونديم و بهش هديه داديم. با ديدن عكسا ديشب كلي خنديديم. ولي وقتي به چهره بابا نيگاه مي‌كردم غم رو تو نگاهش مي‌ديدم كه چقدر زود همه چيز دير مي‌شه و مي‌گذره....

پ.ن۲: حالم بهم مي‌خوره از علي دايي. ديشب حسابي حالمون گرفته شد. كاش عربستان مي‌برد تا يه خورده از غرور بيجاي اين علي خان دايي كم مي‌شد. متنفرم ازت علي دايي...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:40 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

فردا اول ماه مبارك رمضان هست. ولي متاسفانه امسال سعادت روزه گرفتن رو ندارم. بخاطر بالا رفتن شمار چشمم. خيلي دلم گرفت كه اينطور شد. ولي انشااله خدا كمك كنه به نيت سلامتي جوجو سه روز قتل رو روزه مي‌گيرم. اميدوارم خدا ازم قبول كنه.

امروز احتمالاً آخرين روزيه كه با جيگي جون مي‌رم بيرون. چون از فردا ماه مباركه و همه جا تعطيل و چون هوا هم گرمه و نمي‌شه آب خورد پس نتيجه مي‌گيريم كه تو خونه بشينيم سنگين‌تريم...

هوا وحشتناك گرمه. هم شرجي، هم گرم و هم آلوده. ديشب آقاي پدر مي‌گفت كه ميزان آلودگي هوا چهار برابر حد معموله و 90% هم ميزان رطوبته. گرما هم كه قربونش برم طبق معمول 54 درجه. چقد ما بدبختيم. بدبختي و بيچارگي تو اين مملكت از سر و كله‌امون مي‌باره. خدايا خودت بهمون رحم كن...

سريال ترانه مادري تموم شد. قشنگ بود ولي خيلي بيمنپخ تمومش كردن. همه بازيگرا يه طرف بهرام و دانيال حكيمي يه طرف. عاشق بازيشون بودم. سريال نور كه از كانال MBC4 پخش مي‌شد هم تموم شد. اونم قشنگ بود. خوشمان آمد. آخرشم قشنگ تموم شد...

خدا رو شكر حال جوجو رو به بهبوده. فقط مونده آزمايشاش رو انجام بده. اگه خدا خواست و خوب شد نذر كردم تولد امام حسن برم علي‌بن‌مهزيار و نذرمو ادا كنم. هم براي سلامتي اون و هم براي برطرف شدن مشكل كاري بابا نذر مشكل‌گشا و پول كردم. اميدوارم خدا مستجاب كنه...

ديروز اينقدر خسته بودم كه نفهميدم توي اداره كي خوابم برد. فكر كنم سه ربع ساعتي خوابيدم. با اينكه هوا گرم بود و فنكول نمي‌كشيد ولي خيلي مزه داد. اينم از اثرات شب زنده‌داري و فيلم نيگاه كردن...

ديشب واسه شام خونه دايي سومي دعوت بوديم. وقتي خونه اين دايي جونم مي‌رم با اينكه سن بچه‌هاش به ما نمي‌خورده (فقط پسر دايي و داداشي سنشون نزديك هم هستن) ولي خيلي بهمون خوچ مي‌گذره. آخه زن دايي جوونم خيلي ما رو دوست داره و نسبت به بقيه با ما احساس راحتي بيشتري مي‌كنه. خلاصه در كل شب خوبي بود...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

پ.ن: دخی داییی مامایی آبادان قبول شده. پسر داییها یکیشون معماری شوشتر و یکی دیگه آبیاری دزفول. آبجی دومی هم ریاضی محض دزفول قبول شده. خوشحالم...

پ.ن۱: اول صبح (ساعت ۸) بهم زنگول میکنه و می پرسه دوستم داری؟ منم میگم بعد از این همه مدت هنوز مگه شک داری؟

پ.ن۲: اینقده هوا گرم شده که قالبهای یخ آوردن بریزن توی فنکولها. اینم از شانس گل گلی ما...

پ.ن۳: دیشب فک میکردم باید ساعت به عقب کشیده بشه و من اینکار رو کردم و نتیجه این شد که به اداره دیر رسیدم...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:59 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

خدا رو شكر اوضاع و احوال جوجو بهتره و داره داروهاشو مصرف مي‌كنه تا بعد از يه مدتي ديگه بايد بره و دوباره آزمايش انجام بده. تو رو خدا براي سلامتيش دعا كنين...

سه‌شنبه همراه جيگي جون رفتيم بازار و خريد كرديم. واسه جوجو كلي آجيل تقويتي و كمپوت آناناس و آبميوه خريدم و كلي بهش سفارش كردم تا خودش رو حسابي تقويت كنه. جوجو با ديدن اين همه وسيله كلي خوشحال شد و به قول خودش كلي شرمنده شد. كلي هم از من تعريف كرد كه اگه من تو رو نداشتم چيكار مي‌كرد؟ منم فقط نگاهش مي‌كردم و لبخند مي‌زدم...

ديشب ساعت 3 خوابيدم. الان خيلي خوابم مي‌ياد و حسابي كسلم. اين چند روز حسابي فيلم نيگاه كردم. گلشن هم اومده بود خونه‌امون. كار پروژه‌اش با منه. بايد تنظيمش كنم و تا بيستم بهش تحويلش بدم. اگه كمتر بهتون سر مي‌زنم بخاطر همين گرفتارياست. نگران نباشين...

چهارشنبه شب طرفاي ساعت ۱ من،مامان، لودي و داداشي داشتيم فيلم ترسناك نيگاه مي‌كرديم. ييهو حس كرديم زير پامون داره مي‌لرزه. از ترس خشكم زده بود. بعد از سه بار لرزيدن متوقف شد. ولي ما همچنان در شك بوديم. بعد از فيلم لودي و داداشي هر كدوم به يه طرف پريدن و رفتن سجاده برداشتن و نماز آيات خوندن!! و منم از تعجب فقط نيگاشون مي‌كردم...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

پ.ن: باز هم شهريور ماه و شرجي‌هاي بدش. داره حالم بهم مي‌خوره از اين هوا. اصلا تو همچين هوايي دوست ندارم از خونه بزنم بيرون. ولي مجبورم...

پ.ن۱: دماي هواي امروز اهواز ۵۴ درجه سانتي‌گراد بالاي صفر و رطوبت ۹۸٪ هست. ببينين ما چي مي‌كشيم تو اين شهر!!!

پ.ن۲: تايم كاري در ايام ماه مبارك رمضان اعلام شد. ساعت شروع كار از ساعت ۷:۳۰ و ساعت پايان ۲ بعد از ظهر. اين به نفع ما بود...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8:7 توسط .:. مریم گلییییی .:.


 

 

...يا منزل الشفا و مذهب الدعا صل علي محمد و آل محمد و انزل علي وجعي الشفا...

اينو ديروز سما برام اس‌ام‌اس كرد و گفت كه بخونم و از خدا براي جوجو طلب شفا كنم. لطفاً شما هم اينكار رو بكنين. از تمام دوستايي كه اين مدت به فكرم بودن و به بلاگم سر زدن و جوياي احوال جوجو شدن ممنون و سپاسگذارم. دعا كنين جوجو حالش خوب بشه اونوقت ميام و از خجالت همه‌ در ميام. دوستتون دارم...

ديروز با مامان رضوان تلفني صحبت كردم و شرح حال جوجو رو دادم. مامان هم براي آروم كردن من يه سري توضيحات دادن كه واقعاً روم تأثير داشت و آرومم كرد. ممنونم مامان خوبم...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

التماس دعا...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:12 توسط .:. مریم گلییییی .:.