تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

امروز حال و هواي عجيبي دارم. دلم خواست با جوجو مي‌رفتم يه گوشه‌يي كنار رود كارون پيش پل سفيد مي‌نشستم و باهاش سير دلم صحبت مي‌كردم. بعد مي‌رفتيم رستوران سان‌برگر و يه پيتزاي مكزيكي (تند) به همراه سيب‌زميني و سالاد و نوشابه مي‌گرفتيم و مي‌خورديم. واااي كه چقدر مزه مي‌ده تو اين هواي سرد. به ياد روزاي گذشته خوش مي‌بوديم واسه خودمون. اون زمونا (زمستون سال گذشته) پنجشنبه و جمعه دانشگاه كلاس داشتم. پنجشنبه‌ها ظهر جوجو ميومد دم در دانشگاه دنبالم و با هم مي‌رفتيم يه ناهار مي‌زديم و بعد مي‌رفتيم بهشت‌آباد. تا غروب اونجا بوديم و بعد منو مي‌رسوند خونه و خودش مي‌رفت. جمعه‌ها هم كارمون همين بود. پاتوقمون معمولاً ساندويچي بكهام تو كيانپارس و رستوران خليج‌فارس واقع در فلكه ساعت بود. خيلي خوش مي‌گذشت. دلم براي اون روزا لك زده. كاش دوباره تكرار بشه. دلم برای خوردن بستنی توی پارک راه آهن زیر نم نم بارون تنگ شده. یعنی تکرار میشه؟!!

از صبح گير تايپ تحقيق هفت صفحه‌يي داداشي هستم. كلي دستور داده كه انجام بدم. چقدر بده آدم تايپش خوب باشهااا. همش دردسره. بالاخره الان تمام شد...

الان همكارم با يكي از مسئولاي مقر ليانشامپو كه چند وقت پيش بازنشست شده بود تلفنی صحبت كرد و بهش گفت من اومدم اينجا كار مي‌كنم. كلي تعريفمو داد و گفت كه اذيتم نكنن و مراقب به من باشن. خوشمان آمد از اين همه تعريف و تمجيد...

امروز ناهار نمي‌رم رستوران. چون متين جووونم مريض شده و امروز رو مرخصي گرفته و نيومده. براي سلامتيش دعا كنين...

هر چي زنگ مي‌زنم خونه ماماني تا با گلشن و گلچهره صحبت كنم تلفنشون مشغوله. دلم براشون تنگيده. به قول گلشن كوووودك.. پنجشنبه عصر مي‌رم بهشت‌آباد و بعد از اونطرف شب مي‌رم خونه ماماني پيش گلي‌ها... آخه جمعه (تاسوعا) ماماني حليم نذري داره و بعد از حليم شب همه ميان خونه ما تا براي فرداش (عاشورا) آماده بشيم و آش رشته بپذيم. الان با گلشن و گلچهره صحبت كردم. گلچهره تازه از امتحان اومده بود و گلشن هم تازه از خواب ناز بيدار شده بود. آخه طفلي كودك مريض شده و صداش خروسك شده. كلي سلام به همه رسوند. گفت كه مريم خانوومي براش اس‌ام‌اس فرستاده بود و جوياي احوالش شده بود. منم ديشب با مريم خانوومي تلفني صحبت كردم و كلي سر به سر خودش و شوهر خاله مهربونش گذاشتم. دوستت دارم عزيزم...

بيصبرانه روزا رو مي‌شمرم تا به هجده بهمن نزديك بشم و با جوجو راهي كرج بشيم. دلم براي سوري جووونم كلي تنگيده. اميدوارم بتونم بقيه دوستاي گلم رو هم ببينم...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ.ن: قربوووونت برم که اینقده خوب و مهربووونی که بخاطر من که امروز نرفتم ناهار این همه راه تو سرما رفتی جیگر واسم بخری. قربووون اون چشمای تیله ایت(قابل توجه بعضیها) برم که هر دفعه واسم یه رنگه.درد و بلات به جووونم بخوره که اینقده ماهی(ماهی نه ماهی). دوستت دارم گل قشنگم...

پ.ن۱: بسووووووووووووووووووووووووووووووووووووزززز...

پ.ن۲: امیدوارم خیر و خوشی تو زندگیت نبینی که اینقده منو اذیت میکنی. امیدوارم تو این روزا جواب اذیت و آزارایی که میدی رو بگیری. امیدوارم عزیزترین کسی رو که داری از دست بدی...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:57 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

صبح جوجو زنگيد و كلي با هم صحبت كرديم. ولي بين حرفاش چيزي گفت كه بدجور حالم گرفت. صحبت سر گوشي موبايل بود. گفت كه گوشي كه من براش خريدم دچار مشكل شد و با دو تا ديگه از گوشي‌هايي كه داشت برداشت و برد فروخت يه گوشي ديگه خريد. همينطور كه داشت تعريف مي‌كرد من غمگين و غمگين‌تر شدم و با ناراحتي خداحافظي كردم. قبل از خداحافظي ازم پرسيد ناراحت شدي؟ گفتم آره. آدم هديه‌يي رو كه مي‌گيره اگه هم خراب بشه نمي‌بره عوضش كنه. گفت خودتو واسه اين چيزا ناراحت نكن. منم با دلخوري و ناراحتي گوشي رو قطع كردم. چند ثانيه بعد زنگيد و گفت هنوز ناراحتي؟ گفتم چرا دروغ بگم آره ناراحتم. بايد خوشحال باشم. ييهو زد زير خنده و گفت شوخي كردم باهات. گوشيت تو خونه‌ست!!! منم بهش گفتم بي‌مزه. دوست داري اذيت كني؟ و اون اونطرف خط هر هر هر زد زير خنده و من همينطور هاج و واج موندم كه اين چرا اينطور كرد؟!!

ديشب تلوزيون اعلام كرد كه امتحانات دانشگاه آزاد از تاريخ 23/10/86 لغايت 30/10/86 كنسل شده. نمي‌دونين لودي زمين و زمان رو به هم دوخت. از خوشحالي داشت بال در ميورد. كلي ذوق مرگ شد. بعد از شنيدن خبر يا داشت با تلفن خونه حرف مي‌زد يا با گوشي موبايل. تلفن رو قطع نكرده موبايلش مي‌زنگيد. خلاصه كلي ذوق مرگ بود...

از گلشن و گلچهره خبري ندارم. حسابي مشغول درس خوندنن و در همچين مواقعي كسي رو تحويل نمي‌گيرن. بخصوص گلشن كه حسابي سرگرم كشيدن پروژه‌اش هست و تا اطلاع ثانوي هيچكس رو نمي‌شناسه

اينجا هوا خيلي سرد شده. ديروز هم كلي بارون اومد. دلم برف بازي خواااااست...

اينم عكس آدم برفي كه امروز فرزانه جوون در اصفهان برام درست كرد. مرسي عزيز دلم...

آدم برفي من...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ.ن: هر وقت غمگینی منم غمگینم. هر وقت افسرده یی منم افسردم. هر وقت احساس تنهایی میکنی منم احساس تنهایی میکنم. خوشحال باش تا منم خوشحال باشم...

پ.ن۱: همیشه میگن خدا جای حق نشسته و خودش حق مظلوم رو از ظالم میگیره. اول به این معتقد نبودم. اما الان اون کسی که باعث اذیت و آزار من شده و باعث شده جوجو خیلی چیزا رو که نباید میدونست بدونه یه دختر گیرش اومده. خدا خودش میدونه چطور جواب اون اشکایی که ریخته شد رو بده.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:38 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

فردا پنجشنبه‌ست و اول محرم. دلم مي‌خواد برم سر مزار بابا حاجي و بابا موسي. دلم گرفته. با جوجو برنامه‌ريزي مي‌كنم و حتماً مي‌رم. اگه اون نيومد خودم مي‌رم. خيلي وقته بهشون سر نزدم. فكر مي‌كنم يه دوسه ماهي شده باشه. بايد برم و مي‌رم...

خسته‌ام كردي. برو دنبال كارت. نخوام به بلاگم سر بزني بايد كي رو ببينم؟ برو گمشو . ااااااااااااااه...

ديروز بعد از مدتهاي طولاني الهام (دوست دوران دبيرستانم) باهام تماس گرفت و كلي صحبت كرديم.  الهام ازدواج کرده و یه پسر شش ساله داره. آخرين بار كه زنگوليده بود در مورد دختر خاله‌اش صحبت كرده بود كه نخواسته باردار شده بود و اطلاع نداشت و سرما هم خورده بود و كلي هم قرص مصرف كرده بود. ازم يه آدرس خواست واسه سقط جنين. منم گفتم ندارم. ديشب كه زنگيد ازش حال دختر خاله‌ رو پرسيدم. گفت كه مبلغ ششصد هزار تومن داده به يكي تو كيانپارس تا بچه چهار ماهه رو سقط كنه. دلم خيلي سوخت. پيش خودم گفتم يكي از دوستام در آرزوي بچه‌دار شدنه و اين اينطور پول مي‌ده تا با دست خودش بچه چهار ماهه رو بكشه. خدا رو شكر كه تو اين قتل من شريك نبودم...

هوا بس ناجوانمردانه سرد شده. فشار گاز هم كم شده. اصلا ما براي چي زنده‌ايم؟

دپرس شدم اساسي. نيييدونم چيكار كنم؟ فكرم حسابي مشغوله. مي‌ترسم از آينده...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:30 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

ديشب رفتم دكتر. بهم  گفت كه هيچگونه مشكلي ندارم و احتياج به جراحي نيست. بعد رفتم پيش خانم دكتر براي قرصام. كلي باهاش صحبت كردم. كلي هم اشك ريختم. قرصامو نصفي از يكيشون رو كم كرد. ولي فايده نداره. دوباره بايد يكي بخورم...

جوجو حسابي مشغول مهمانداريه. داداش و زن داداشش (همونايي كه بچه‌اشون به دنيا اومد و فوت كرد) از كرج اومدن اهواز و حسابي دور جوجو رو شلوغ كردن. اونم كه به كل مارو فراموش كرده. البته به كل نه، ولي خوب يه جورايي فراموش شديم...

حالم اصلا خوب نيست. كمرم خيلي درد مي‌كنه. جوجو ميگه مال زياد نشستن رو صندليه. بايد بري دكتر معاينه كني ببيني ديسك كمر نباشه!!! اين مدت همش يه پام خونه‌ و اداره‌ست يه پام دكتر. خسته‌ شدم...

زن دایی و پسر دایی راهی اصفهان شدن ولی دایی و مامانی از هواپیما جا موندن و قراره امروز برن.

تلفن خونه گلشن‌اينا قطع شده و تا اطلاع ثانوي نمي‌تونه بياد نت. بنده خدا حسابي هم درگير درساشه. خدا كنه امتحاناتشو خوب بده و قبول بشه...

جناب يه دوست خوب (كه از يه دوست بد هم بدتري) لطفا مزاحم نشو. به شما مربوطي نيست كه جوجو كيه و رابطه‌امون چطوره؟! دست از سرم بردار...

ديروز به اين موضوع فكر مي‌كردم كه چرا تهران وقتي سرد مي‌شه دو روز تعطيل مي‌كنن ولي اينجا ما بايد تو گرماي 60 درجه بريم سر كار و بيايم؟ تازه روزايي كه خاك هست رو ديگه نگو. خوش به حال تهرانيا...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

پ.ن: دلم برف میخواد... آبجی شهرزاد دیشب میگفت یه عالمه برف اومده و خیابونا یخ زده. منم دلم خواست. دلم خیلی سوخت که ما برف نداریم...

پ.ن۱: حالا تو فکر کن جوجو اون حسینه نیست. که چی؟ میخوای چیکار کنی؟ به تو چه اصلا؟ برو رد کارت بابا. کاری نکن بیام آبروت رو ببرم...

پ.ن۲: بسیار خرسند و شادان گشتیم که قراره به مناسبت عید غدیر به تمام نیروهای شرکت نفت مبلغ پنجاه هزار تومان پاداش بدن. شادمان و شادان گشتیم. هورااااااااا....

پ.ن۳: جناب یه دوست بد تیرت به سنگ خورد چون نا اونجایی که من یادمه حسین اهل نت نیست. مودبانه بهت میگم برو گمشووو....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:51 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز هم مثل دفعه گذشته حرف زیادی واسه گفتن ندارم. فقط میگم دیشب خیلی خیلی خوچ گذشت خونه دایی جوونم. کلی بزن و بکوب و برقص. با گلشن و گلچهره و لودی کلی حال کردیم از بس که رقصیدیم. پاهام درد گرفت. شام هم خوب بود. دسر هم بود. اما متاسفانه وقت نشد که عکس بگیرم و بذارم تو بلاگم. اینقده سرمون شلوغ بود که نگوو.

مامان و بابا عزم را جزم کردن تا همراه دایی و زن دایی و مامانی و پسر دایی راهی سفر به اصفهان بشن. خوچ به حالشون. میخوان برن خونه مامان زن دایی تا پسر دایی باهاشون دیدار تازه کنه. بلیط رفت اوکی شده ولی بلیط برگشت هنوز اوکی نیست. دعا کنین اوکی بشه تا مامان و بابا هم بتونن برن یه آب و هوایی تازه کنن...

بلیط سفر من و آبجی دومی به کرج هم اوکی شده و ۱۸/۱۱/۸۶ ساعت ۱۲ ظهر به وقت اهواز پرواز داریم به سمت تهران. امیدوارم خوچ بذگره...

جوجو خان هم امروز رو به علت خواب آلودگی زیاد مرخصی گرفته و تشریف بردن منزل لالا کنه. تا الان هم خبری ازش ندارم. خدا کنه خوب استراحت کنه تا خوش اخلاق بشه...

دوستت دارم گل باغ زندگیم...

پ.ن: رفتن مامان اینا منتفی شد. دوستای اصفهانی از نیومدن من ناراحت نشن...

پ.ن۱: با جوجو خفن دعوام شد. ولی بعد خودش زنگید منت کشی. خوشمان آمد از این همه اقتداری که داریم و بکار میبریم...

پ.ن۲: آخه به تو چه که جوجو کیه؟ هاهاها؟ از رو نمیری تو؟ برو رد کارت!!! لطفا اون خاطرات لعنتی رو هم پاک کن وگرنه یه دعا میکنم که...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:8 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

خيلي اعصابم بهم ريخته. همش كار دارم كار دارم كار دارم. از اين جمله حالم بهم مي‌خوره. براي چند ساعت در كنارش بودن خودمو به آب و آتيش مي‌زنم و بهانه جور ميكنم تا بتونم چند لحظه‌يي خوش باشم. اما اون انگار نه انگار كه يكي هست براي ديدنش بيقراري ميكنه و سر از پا نمي‌شناسه. دلم خيلي گرفته. از بس چيزي نگفتم اين دل صاب مرده تركيده. غصه‌هام ده برابر گذشته شده. افسرده‌تر از قبل شدم. شايد به ظاهر خوبم اما در باطن داغون داغونم. فكر نكنين ميام اينجا همش از خوشي‌هام مي‌نويسم معنيش اينه كه اصلاً تو زندگيم غصه نيست، نه، منم مثل همه آدمايي كه رو اين كره خاكي زندگي مي‌كنن يه عالمه غصه دارم. بهم زنگ ميزنه و ميگه باز خدا رو شكر كه جواب تلفن رو مي‌دي و بعد خداحافظ. خودشو همش درگير كار كرده. خسته شدم از اين همه كار كردن. يه زماني بهم مي‌گفت حق نداري تنهايي جايي بري بايد قول بدي كه هر جا خواستي بري با هم باشيم و با هم بريم. منم خوشحال كه يكي به فكرم هست كه تنها نباشم و از تنهايي زياد غصه نخورم. اما همه‌اش حرف روزهاي اول بود. ديگه بيرون رفتنامون كمتر شده. ديگه كمتر بهم توجه مي‌كنه. كمتر زنگ مي‌زنه. احساس مي‌كنم داره ازم دور مي‌شه. منم تصميم گرفتم براي ديدنش اصراري نكنم و رابطه‌امو محدود كنم تا خودش متوجه بشه. تو اين مدت كه با هم هستيم كم سختي نكشيدم. به جرأت ميگم كه سختي‌هاي اين مدت بيشتر از خوشي‌هاش بود. دلم مي‌خواد مال خودم باشه. مال خودم بشه. خسته شدم خسته شدم خسته شدم...

عصر خير سرم مي‌خوام برم متخصص اعصاب و روان تا باهاش صحبت كنم و قرصامو كم كنم. اما فكر ميكنم كم نكنم بهتر باشه. هر چند كم كردنشون به نفع خودمه اما فكر ميكنم براي جلوگيري از افسردگي بايد شبها بيشتر از شش قرص خورد. هر چند باعث خواب‌آلودگي بيشتر بشه ولي در عوض راحت و آروم ميشي.

با اينكه امروز خيلي دلمو شكوندي ولي ميگم كه هميشه دوستت دارم گل زندگيم...

پ.ن: اين پست بدون شكلك به ثبت مي‌رسه...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:26 توسط .:. مریم گلییییی .:.