تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

 

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي‌شن

همه كه پُر تَرك مثل تو من نمي‌شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا مي‌شه كسي رو حرفش بموونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تَر و تازه موندن گل مال اشك شبنماست

ماه من غصه نخور زندگي بي‌غم نمي‌شه

اوني كه غصه نداشته باشه آدم نمي‌شه

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي زندگي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زنديگی خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور زندگي بي‌غم نمي‌شه

اوني كه غصه نداشته باشه آدم نمي‌شه

ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا كنيم تو هم جدا منم جدا...

سلام...

شعر بالا متن ترانه جديد ليلا فروهر هستش به اسم ماه من. هر وقت گوشش مي‌دم به ياد ماه خودم مي‌افتم كه دوستش دارم و زود زود دلتنگش مي‌شم و الان هم اين ترانه رو تقديم كردم به ماه خودم و تمام كساني كه تو زندگيشون يه ماه خوب دارن و دوستش دارن...

ديروز هوا بدجور گرفته بود. ابر زيادي تو آسمون بود و هوا هم خیلی خیلی خوب. اما دريغ از يه چيكه بارون. دوست داشتم تو پارک نزدیک اداره تاب بازی کنم اما کارای زیاد اجازه نداد...

يه دوست خوب تصميم داره يه وبلاگ بزنه و خاطرات گذشته منو كه تو كامپيوترش سيو كرده تو بلاگ قرار بده. خوشحالم كه اينقده مهم هستم كه يكي بياد و برام يه بلاگ بزنه. خوشحالم كه طرفدار دارم مثل خواننده‌ها و بازيگرا و ...

ديشب بابا از بسيج اداره يه دست لباس ارتشي آورد خونه براي داداشي كه امروز آمادگي دفاعي داشتن و بهشون گفتن لباس بيارن. با اينكه لباسا خيلي بزرگ بودن اما من پوشيدم و كلي به چپ‌چپ و به راست‌راست رفتم و كلي خنديديم. مامان مي‌گفت خيلي بهت مياد. چرا تو پسر نشدي؟

امروز جوجو زنگيد و گفت ديشب تا صبح نخوابيده و داشته مطالعه مي‌كرده و فیلم نگاه میکرده و موسیقی گوش میداد. بچه‌ام يه پا دانشمند و منتقده و موسیقیدانه. قربونش برم كه اينقده خوب و ماهه. ماه مني تو گل من...

الان با جوجو صحبت کردم و گفت که باز اون پسره آشغال رفته پیشش و شروع کرده به شر و ور گفتن. هر وقت اون کثافت میره پیشش اعصاب من به هم میریزه. دست خودمم نیست. چون خیلی در حقم بدی کرده و نمیتونم هیچوقت ببخشمش...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:45 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

دیروز خیلی چرت و پرت گفتم و خیلی حرفای بیخود زدم. یکی هم اومد یه چیزی نوشت که حالم بیشتر بهم ریخت. دیشب وقتی داشتم آهنگ ابی گوش میدادم و گریه میکردم به این نتیجه رسیدم که باید بیخیال گذشته شد. هر چند یه تلنگر کوچولو تو حال و آینده میزنه ولی با گذشت زمان همه چیز درست میشه و اونطور که میخوایم پیش میره. باید بیخیال گذشته شد. باید به حال و آینده فکر کرد و الان که جوجو رو دارم باید قدر این لحظات خوب رو بیشتر و بهتر بدونم...

نظرتون راجع به این عکس چیه؟ با دیدن این عکس به زندگی امیدوارتر میشم. شما چطور؟

زندگي در لبخند كودكان

مرسي بخاطر همه چيز...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:55 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

مجبور شدم یادآوری همه خاطرات رو پاک کنم.. منو ببخش جوجو...

جوجوي مهربونم منو ببخش بخاطر يادآوري خاطرات گذشته. من حق ندارم با وجود تو به گذشته فكر كنم. من دوستت دارم گل باغ زندگيم. هيچوقت هم تنهات نمي‌ذارم. تو سختي‌ها و شادي‌ها كنارت مي‌مونم و بهت كمك مي‌كنم. كمك مي‌كنم تا مشكلات رو از سر راهمون برداريم و به همه ثابت كنيم كه مي‌تونيم زوج خيلي خوشبختي باشيم. به همه ثابت كنيم كه عشق و دوست داشتن فقط تو فيلما نيست. ميشه تو زندگي واقعي هم باشه. دوستت دارم جوجوي مهربوووونم....

پ.ن: به علت بيحوصلگي و بحث جدي كه داشتم از گذاشتن آيكن معذورم...

پ.ن۱: شاید اگه جوجو باعث ناراحتیم نمیشد این خاطرات لعنتی یادآوری نمیشد واسم. ولی خوب همه چیز گذشت و تموم شد...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:23 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

ديروز يه حرفي به جوجو زدم كه تا الان مثل گاو گير كردم تو گل و نمي‌دونم چطور از دلش در بيارم. گويا از فرط ناراحتي ديشب تا صبح نخوابيده و خودشو با تماشاي فيلم سرگرم كرده. وقتي صبح بهم زنگيد و گفت بايد با دسته گل خدمت برسم دلم خيلي سوخت و از كرده خودم بلا به نسبت شما مثل سگ پشيمون شدم. بهش گفتم من كه باهات شوخي كردم در جواب گفت هر شوخي كه دوست داري بكن حتي بهم فحش هم بده اما اين شوخي رو باهام نكن. بابا به خدا من حرفي نزدم. فقط بهش گفتم اگه ديدي من با يكي ديگه دارم حرف ميزنم ناراحت نشو. كلي بهش برخورد و بعد گوشي رو قطع كرد. خوب من منظوري نداشتم كه. خلاصه صبح كلي ازش دلجويي كردم و معذرت خواستم و بلا به نسبت شما به .... بخور افتادم كه غلط كردم اين حرف رو زدم. ديگه تكرار نمي‌شه. قربونش برم اينقده منو دوست داره و با اين حرفا ناراحت ميشه. منم بهش زنگ زدم و گفتم هيچكس و هيچ چيز نمي‌تونه جاي تو رو برام پر كنه. اينو مطمئن باش. دوستت دارم به اندازه تمام دنيا. بعد هم با كلي قربون صدقه رفتنش توانستم اندكي از ناراحتي ايجاد شده رو كم كنم.

آخ جووووون... ده روز ديگه حقوق مي‌گيرم. اين ماه خرجم كمتره. فقط قسط چيزايي كه خريدم رو بايد بدم. خدا رو شكر پول موبايلم هم كم مياد. ميخوام برم يه نيم پوت بخرم. واااااي كه چه نيم پوتاي قشنگي پاساژ كارون آوورده. يكي ديدم خيلي شيكه. با جوجو ميرم مي‌خرم و واسه جوجو هم يه پوليور خوچگل ديدم كه مي‌خرم واسش...

ديروز كلاغي باهام تماس گرفت و كلي با هم صحبت كرديم. از همه چيز و همه كس حرف زديم. كلي هم سلام به شادي جووونم رسوند. در مورد اسم بچه آينده‌ام هم صحبت كرديم. بهش گفتم نذر كردم اگه امام رضا حاجتم رو برآورده كرد و خدا يه پسر بهم داد اسمشو مي‌ذارم امير رضا. امير اسم داداش جوجو هستش و رضا هم اسم داداش من. وااااااي قربون بچه‌ام برم با اسم خوچگلش....

ديشب با مريم خانوومي روزي روزگاري هم صحبت كردم. دلم براي اونم تنگوليده بود. با اونم كلي حرف زدم. كلي هم سر به سرش گذاشتم. قربونش برم كه اينقده ماهه...

ديشب به خونه ماماني زنگيدم و با گلچهره صحبت كردم. كودك طفل معصوم سرما خورده حسابي و دكي چهار تا آمپول واسش نوشت. كلي بهش خنديدم كه صداش منگ منگو شده بود. گلشن هم از اونطرف داد مي‌زد كه بلاگمو آپ كردم برو بخووون. دوستشون دارم دوتا كودك دلبند خاله رو....

ديروز ظهر يه مهمون ناخونده اومد واسم. خيلي حالم گرفته. دوست ندارم پيشم بمونه. اميدوارم زود زود بره رد كارش. از مهمون ناخونده حالم بهم مي‌خوره. بخصوص اين مهمون...

ديروز آجي شهرزاد زنگ زده خونه و با لودي كلي صحبت كرده. مامان از در وارد ميشه و با اون دستش كه سالمه يه عالمه نايلكس ميوه بلند كرده. لودي بهش ميگه اين دستت هم كه سالمه ناقص كن. ييهو آجي شهرزاد گفت چي؟ چي شده؟ بعد لودي دوزاريش افتاد كه شهرزاد خبر از هيچي نداره و تا اومد جمع و جورش كنه زد زير خنده و با خنده گفت دست مامان شكسته. آجي شهرزاد هم كلي ناراحت شد كه چرا بهش هيچي نگفتيم. لودي يعني اومد درستش كنه خرابترش كرد و گفت نگران نباش نشكسته فقط مو برداشته هر هر هر شروع كرد خنديدن. لودي ديشب با خيال راحت سر به بالين نهاد و در آرامش به سر برد و راحت خوابيد. چون بالاخره خبر شكسته شدن دست مامان رو به شهرزاد داد...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:19 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز اصلا حال و حوصله ندارم. حتی حوصله خودمو هم ندارم. دیشب با جوجو کلی تو خیابونا گشتیم اما نتونستم یه لباس درست و حسابی پیدا کنم. قراره امروز با مامانم برم بازار. دیشب رفتم داروخانه دو بسته از قرصای آرامبخشم رو که خیلی وقته تموم شده بود خریدم و از دیشب دوباره شروع به خوردنشون کردم. یکیشون بدجور خواب آوره و از صبح تا حالا کارم شده همش خمیازه کشیدن. اصلا جوجو رو هم درست تحویل نگرفتم. بهش برخورد بود بعد از کلی پرس و جو فهمید که تاثیر قرصاست. کلی باهام بحث کرد و ازم خواهش کرد که به دکتر مراجعه کنم و ازش بخوام قرصامو کم کنه. آخه میدونین من شبی ۵تا قرص آرامبخش میخورم. جوجو از این مسئله کلی ناراحته و خودشو مقصر میدونه. آخه بعد از جریانی که بین من و جوجو اتفاق افتاد و قرار بود واسه همیشه همدیگرو ترک کنیم من به این فکر افتادم که به روانپزشک مراجعه کنم و برای جلوگیری از افسردگی بیشتر مقداری دارو بگیرم. قراره چهارشنبه با جوجو به مطب دکتر مراجعه کنم و باهاش صحبت کنم...

امروز توی ماشین وقتی داشتم به برنامه صبحگاهی رادیو جوان گوش میدادم با پخش آهنگ مدرسه موشها به یاد دوران کودکی خودم افتادم. یادمه فیلم سینمایی شهر موشها اومده بود سینما و مامان و خاله خانوووم ما رو برای تماشا بردن. نمیدونم چرا اما از گربه توی فیلم خیلی میترسیدم. هنوز هم که هنوزه با دیدنش ترس دوران کودکی میاد تو وجودم. خیلی مسخره است مگه نه؟ حالا بگین دختره گنده خجالت نمیکشه؟ ولی خوب چیکار کنم میترسم از عروسکش...

دوستت دارم گل باغ زندگیم...

پ.ن: دیشب بعد از کلی گشتن تو خیابونا بالاخره تونستم یه دست لباس بخرم. وقتی میپوشمش مثل دخمل کوچولوهایی که موهاشونو دوگوشی میکنن میشم. یه دست بلوز و دامن خیلی خوچگل. تونستم حتما عکسشو میذارم تو بلاگ.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:47 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

دیروز بارون اومد تپل. در حد و اندازه بوندس لیگا. امروز هم دست کمی از دیروز نداره. هوا بسی ناجوانمرانه گرفته و ابریه و یه عالمه گریه که ریزریز داره میاد رو زمین...

از دیرو تا الان کلافه کلافه شدم. یه آمدم بیکار و علاف (درست نوشتم؟) سر گوشی من و لودی همینطور اس ام اس میفرسته و لاو میترکونه. خیلی خسته ام کرده. نمیدونم کیه؟ کلی کلافه شدم. صبح شماره رو به جوجو دادم تا پیگیری کنه ببینه کیه؟ قراره از طریق مخابرات اقدام کنه. به نظرتون چیکار کنم با این آدم مریض؟ جوجو میگه چرا خط موبایلتو عوض نمیکنی؟ گفتم خوب دوستش دارم نمیخوام عوض کنم گویا بهش برخورد و با ناراحتی خداحافظی کرد و رفت... اینم از شانس گل گلی ما...

دوستت دارم گل باغ آرزوهام...

پ.ن: جوجو اومد اداره پیشم. یه عالمه خوراکی واسم آوورد. قربونش برم که اینقده مهربونه. بعد بهم زنگید و گفت ییهو دلم تنگید واست و زد به سرم که بیام دیدنت... بووووس...

پ.ن۱: عصر قراره واسه خرید لباس با جوجو برم بیرون. چهارشنبه بعد از نوبت دکتر رفتیم بازار و لباسها رو دیدیم و یکی رو که خیلی خوشم اومد ازش پرو کردم ولی جوجو گفت خیلی لختیه. نباید بخریش. منم ناراحت شدم از این حرفش. البته خدایی خیلی لختی بود. راست میگفت بچه ام. من الکی ناراحت شدم...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:3 توسط .:. مریم گلییییی .:.