تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

امروز حال و هوای آسمون دلم با آسمون شهر يه جوره. هر دو ابري ابري. دلم خيلي گرفته. وقتي به جوجو ميگم دلم گرفته ميگه مال هواي بيرونه. وقتي آسمون ابريه و هوا گرفته‌است دل آدم هم مي‌گيره. دوست داشتم الان تو اين هواي ابري ميرفتم سر خاك پدربزرگم و با اون يه عالمه صحبت مي‌كردم. سير دلم گريه مي‌كردم و خودمو خالي مي‌كردم. اما حيف كه امروز نمي‌شه. چون سر كار هستم و اجازه نمي‌دن...

نوشي جووونم منو به يه بازي دعوت كرده. 5تا چيز كه دوست داري انجام بدي اما نمي‌شه

1-  اول اينكه دوست داشتم خيلي از حرفاي دلم رو به مامان و بابا بزنم. در مورد خودم و جوجو. اما ترس از اونا اجازه اينكار رو بهم نميده...

2-     دوم اينكه خيلي دوست داشتم براي ديدن بازي پرسپوليس- استقلال به ورزشگاه آزادي مي‌رفتم و بازيشون رو از نزديك مي‌ديدم...

3-     سوم اينكه دوست دارم يه سفر برم دبي يا يه كشور خارجي. تك و تنها. اما باز هم نميشه. چون يه دختر تو يه كشور غريب تك و تنها معلوم نيست چه بلايي سرش بياد...

4-     چهارم اينكه دوست داشتم زمان به عقب بر مي‌گشت تا مي‌تونستم پدربزرگم رو ببينم. حتي اگه شده براي يك لحظه...

5-     و پنجميش اينكه دوست داشتم اونقدر پول داشته باشم تا باهاش به هر چيزي كه دلم مي‌خواد دست پيدا كنم و به فقيرا و نيازمندا كمك كنم...

*********************************************************

دلم براي جوجو خيلي تنگيده. فردا قراره برم ببينمش. دوست داشتم هميشه پيشم بود تا با هم ميومديم سر كار، مي‌رفتيم بيرون، مي‌گشتيم و كلي خوش بوديم براي خودمون. اما حيف كه الان امكان همچين برنامه‌هايي نيست. خدا كنه مشكلاتش حل بشه تا به زودي بريم سر خونه زندگي خودمون. شما هم برام دعا كنين...

دوستت دارم گل باغ زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:23 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امشب مامان و بابا ساعت 9:30 پرواز دارن و برمي‌گردن. فكر مي‌كنم خيلي بهشون خوش گذشت. ديشب هم خونه مامان نويد دعوت بودن. امروز هم مي‌رن خونه پسرعمو بابا. واسه خودشون حسابي خوش گذروندن...

ديروز وقتي رفتم خونه متوجه شدم همه لبخند رضايت روي لباشون نشسته. وقتي پرسيدم ننه (مادر بزرگم) گفت كه موش رو گرفتيم. مثل اينكه خودش و لودي گرفتنش. اينطور كه تعريف مي‌كرد گفت كه زير تمام درها رو بستيم و چون جايي نبود كه بره قايم بشه با دمپايي زدن تو سرش و كشتنش. طفل معصوم موش بينوا...

ديروز عصر همراه منيژ رفتيم علي‌بن‌مهزيار. خيلي خوش گذشت. جاي همه خالي كلي زيارت كرديم. وقت نماز مغرب و عشاء اونجا بوديم. هوا هم خيلي خوب بود. وقتي زيارت كرديم اومديم توي صحن نشستيم و من به مامان رضوان زنگيدم. حالش گرفته بود. گفت دلم خيلي گرفته بود و با اينكه ميوه خوردم ولي دلگيريم برطرف نشد. من نفهميدم ميوه چه ربطي به دلگيري داره؟؟!! وقتي بهش گفتم تو صحن حرم نشستم كلي خوشحال شد كه به يادش بودم و بهش زنگيدم. گفت برام دعا كن. منم همون موقع گفتم اي خدا هر چي مامان رضوانم ميخواد بهش بده. مامان رضوان بهم خبر داد كه رضا چهارشنبه گذشته ازدواج كرد. البته خودم جوياي احوالش شدم. هم ناراحت بودم هم خوشحال. ولي با تماس جوجو همه چيز رو فراموش كردم و ديگه به گذشته تلخي كه داشتم فكر نكردم...

پريشب ييهو دلهره عجيبي گرفتم. تا ديروز ظهر اين دلهره لعنتي همراهم بود. وقتي با جوجو صحبت كردم و فهميدم كه تصادف كرده متوجه شدم كه دلهره‌ام بي‌مورد نبود. خدا رو شكر به خير گذشت و آسيبي نديد. فقط رباط پاش كشيده شد. خيلي بيقرار بودم. تا نديدمش آروم نشدم. ديشب رو با هم گذرونديم. به بازار رفتيم و كلي خريد كرديم. اون واسه مامانش كه از كرج اومده بود يه عالمه ادويه‌جات خريد و يه عالمه شيره ارده و خرما خريد. منم واسه تولد منيژ يه شيشه عطر و يه سرويس ليوان خوچگل خريدم. قراره پنجشنبه با جوجو براي شام برم بيرون. اگه جوجو نيومد با منيژ و متين مي‌ريم شام بيرون. چون تولد منيژ جونمه...

گلدوزي رو كه انجام دادم قاب گرفتم و به جوجو دادم. خيلي خوشش اومد. كلي تعريف و تمجيد كرد و كلي ذوق از خودش در وكرد. گفت يه جاي خوب براش پيدا مي‌كنم و نصبش مي‌كنم به ديوار...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ: سفارش میکنم آهنگ عکس تو با صدای سعید مدرس رو حتما دانلود کنید. خیلی قشنگه.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:59 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

الان چند روزي هست كه بدجور دلم هواي سوري جوونم  رو كرده . هر چي به همراهش زنگ ميزنم جواب نميده . حتي جواب اس ام اسامو هم نميده . نميدونم چي شده؟ نگرانشم . تو رو خدا اگه مياي اينجا رو ميخوني يه خبري از خودت بهم بده . نذار نگرانيهام با نگران بودن تو بيشتر بشن. منتظرت هستم...

امروز صبح در خواب ناز به سر ميبرديم كه ييهو با صداي جيغ آبجي دومي از خواب پريديم . نفهميدم چي شد  فقط ديدم وسط هال ايستادم و دارم با آبجي دعوا ميكنم  كه چي شده ؟ اونم گفت كه تو خونه موش ديده . يه موش كوچولوي خاكستري . الان هم رفته پشت دكور . منم هر چي چشم انداختم چيزي نديدم . با همون حال خراب و خواب‌آلودگي رفتم و دست و صورتم رو شستم  و مسواك زدم و شروع كردم به آماده شدن و به غرغراي لودي گوش دادن كه شما الان ميرين و من بايد نگران بيدار بمونم كه ييهو موش نياد تو اتاقم... منم بيخيال و بي توجه به غرغراي اون  آماده شدم و رفتم اداره...

امروز از بخش صدور كارت ترخيص شدم  و براي دو هفته رفتم قسمت امور مالي . وااااي كه خسته شدم از اين جا به جايي . خدا كنه بعد از اينجا ثابتم كنن يه اداره. شما هم دعا كنين...

دلم واسه مامان و بابا تنگوليده . روزي ده هزار بار باهاشون تماس ميگيرم . كلي هم سر به سر بابايي ميذارم . اميدوارم سفر بهشون خوش بگذره...

امروز با كلاغي صحبت كردم . كلي خوشحال شدم صداشو شنيدم . خدا رو شكر حالش خوب بود و مثل هميشه سرحال . دوستت دارم كلاغي مهربوون...

بابا به وبلاگ گلشن طفل معصوم كودك هم سر بزنين . به خدا گناه داره...

پنجشنبه خيلي خوش گذشت . با جوجو رفتم بيرون . كلي گشتيم و خوش گذرونديم . برام دو تا هديه خوشگل هم خريد . ممنونم جوجوي مهربووونم ... امروز هم كلي باهاش تلفني صحبت كردم . دلم براش يه ريزه شده . قراره فردا هم برم ببينمش . دوستت دارم گل من...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ: دیروز فیلم اره (۴) رو دیدم . یه فیلم تووووپ در حد بوندس لیگا . اگه یک و دو و سه رو دیدین حتما چهار رو هم ببینین . خیلی باحال بود. ته خشانت . عشق میکنم با این فیلما...

پ۱: خوشحالم كه سوري جووونم حالش خوبه و اندكي از نگرانيهايم كم شده...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:14 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز در غیاب مامان خانووومی من مامان خونه شدم . مثل مامانا صبح از خواب بیدار شدم  و صبحانه خوردم و اتاقا رو جمع و جور کردم و شروع کردم به غذا درست کردن . دیشب لودی  و رضا داداشی  سفارش دادن که واسشون ماکارونی درست کنم. از صبح در تدارک غذا بودم  . از اونجایی که مادربزرگم ماکارونی دوست نداره  مجبور شدم واسه اونم برنج درست کنم تا با قورمه سبزی دیشب بخوره. نمیدونی خواهر تمام دستام با بخار آب سوخت . دستام میسوزه...

امروز عصر قراره برم پیش جوجو . دلم خیلی براش تنگولیده . کاش الان عصر بود...

مامان و بابا دیشب رفتن کرج. خوش به حالشون. دلم خواست میرفتم . اما نمیشد که. چون بلیط نداشتم . دلم براشون تنگولیده . چقدر جاشون خالیه. کاش زودتر بیان. امیدوارم بهشون خوش بگذره . دوستشون دارم هوااارتاااا...

دوستت دارم همه زندگیم...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:15 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلااااااااااااااااااااااااااااااااام...

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

من برگشتم... یه عالمه حرف نگفته دارم که باید بگم. الان وقت ندارم. چون خیلی کار سرم ریخته. بعدا مزاحم میشم. دوستتون دارم تک تکتون رو... امیدوارم فراموشو نکرده باشین. راستی اینترنت هم درست شده. باز میامم....

دوباره سلام...

الان یه دعوای درست و حسابی با لودی کردم. خیلی لوس شده . هر بار که از دانشگاه میاد خونه لباساشو که عوض میکنه همه رو میندازه رو تخت من . منم از ریخت و پاش بدم میاد. کلی باهاش دعوا کردم و کلی به هم.... (سانسور بود ) خلاصه الان هم در قهر به سر میبریم...

جوجو حالش خوبه . من این هفته رو به اداره حراست  قسمت صدور کارت رفتم و تا فردا اونجا هستم و شنبه به مقر لیانشامپو برمیگردم . البته من از صبح تا عصر به محل لیانشامپو رفت و آمد دارم  آخه صدور کارت رو به روی مقره و هر وقت دلتنگ میشم یا حوصله ام از کار کردن سر میره میرم پیش خانم مسئول که خیلی هم مهربونه...

دلم واسه جوجو حسابی تنگولیده . پنجشنبه قول داده بیاد ببینمش . امیدوارم زود زود پنجشنبه بیاد . مامان و بابا هم فردا شب میرن تهران . میرن کرج خونه شهرزاد . البته بابا سمینار روابط عمومی دعوت شده و تا دوشنبه آینده اونجا هستن  و خوش میگذرونن. خوش به حالشون. کاش منم میرفتم....

خیلی خسته ام . میخوام برم لالا . پس شب همگی بخیر . راستی تو این مدت با نوشی خانووم از طریق اس ام اس در تماس بودم . به مریم خانوومی هم زنگولیدم . با کلاغی هم صحبت کردم . یه بار هم با لیمو کوچولو صحبت کردم  و ...

راستی مامان رضوانم هم به همه سلام رسوندن .

کی میتونه برام یه برنامه روی وبلاگم نصب کنه که بفهمم کیا میان بهم سر میزنن و میرن ؟ اما نظر نمیدن؟ اگه کسی میتونه بهم خبر بده...

شبتون بخیر... بای بای....

دوستت دارم همه زندگیم...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:46 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام

امروز خیلی دلم گرفته بود. البته عصر اینطور شدم. صبح با مامان و بابایی اومدم خونه مامانی. گلچهره مدرسه بود و گلشن هم دانشگاه. همراه خاله به بازارچه  رفتیم و من یه سرویس قابلمه آلمانی برداشتم برای جهیزیه ام. خلاصه گذشت و همراه خاله به خونه برگشتم. ساعت دوازده و نیم گلچهره اومد وناهار خوردیم و بعد سی دی بازیها رو توی سیستم نصب کردم. کلی بازی کردیم و بعد هم گلشن اومد. بازی فوتبال نگاه کردیم و طبق معمول رو اعصاب گلچهره راه رفتم...

بعد از ظهر برای دیدن جوجو به سر قرار رفتم. اما نه زنگ زد و نه اومد. کلی دلگیر شدم. تو راه برگشت زنگید که برگرد تا بیام. منم باهاش کلی دعوا کردم و وقتی رسیدم خونه دوباره زنگید و دوباره بیشترتر باهاش دعوا کردم و بهش گفتم من از بد قولی و سر کار بودن متنفرم. دیگه نمیخوام باهات صحبت کنم. لازمه چند روزی باهات قهر باشم تا حساب کار بیاد دستت. اونم کلی معذرتخواهی کرد و قول داد هفته آینده بیاد تا ببینمش...

خیلی سرم درد میکنه. الان هم دارم با سیستم گلشن می تایپم و بلاگمو آپ میکنم. این چند روز هم که نبودم بخاطر اینه که اینترنت شرکت قطع شده و تا اطلاع ثانوی اینترنت ندارم. الان هم از کارت نت گلشن استفاده میکنم. امیدوارم تو این هفته درست بشه. از همه دوستای خوبم معذرت میخوام که نمیتونم بهشون سر بزنم و نظر بذارم. در اولین فرصت اینکار رو میکنم...

با اینکه کلی از دستت دلخورم ولی دوستت دارم همه زندگیم...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:43 توسط .:. مریم گلییییی .:.