صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا سلام...![]()
امروز حال و هوای آسمون دلم با آسمون شهر يه جوره
. هر دو ابري ابري
. دلم خيلي گرفته
. وقتي به جوجو ميگم دلم گرفته ميگه مال هواي بيرونه
. وقتي آسمون ابريه و هوا گرفتهاست دل آدم هم ميگيره
. دوست داشتم الان تو اين هواي ابري ميرفتم
سر خاك پدربزرگم
و با اون يه عالمه صحبت ميكردم
. سير دلم گريه ميكردم
و خودمو خالي ميكردم
. اما حيف كه امروز نميشه
. چون سر كار هستم و اجازه نميدن...![]()
نوشي جووونم
منو به يه بازي دعوت كرده. 5تا چيز كه دوست داري انجام بدي اما نميشه![]()
1- اول اينكه دوست داشتم خيلي از حرفاي دلم رو به مامان و بابا بزنم
. در مورد خودم و جوجو. اما ترس از اونا اجازه اينكار رو بهم نميده...![]()
2- دوم اينكه خيلي دوست داشتم براي ديدن بازي پرسپوليس- استقلال
به ورزشگاه آزادي ميرفتم
و بازيشون رو از نزديك ميديدم
...
3- سوم اينكه دوست دارم يه سفر برم دبي يا يه كشور خارجي
. تك و تنها. اما باز هم نميشه
. چون يه دختر تو يه كشور غريب تك و تنها
معلوم نيست چه بلايي سرش بياد
...
4- چهارم اينكه دوست داشتم زمان به عقب بر ميگشت
تا ميتونستم پدربزرگم
رو ببينم. حتي اگه شده براي يك لحظه
...
5- و پنجميش اينكه دوست داشتم اونقدر پول داشته باشم
تا باهاش به هر چيزي كه دلم ميخواد دست پيدا كنم
و به فقيرا و نيازمندا كمك كنم
...
*********************************************************
دلم براي جوجو خيلي تنگيده
. فردا قراره برم ببينمش
. دوست داشتم هميشه پيشم بود تا با هم ميومديم سر كار، ميرفتيم بيرون، ميگشتيم
و كلي خوش بوديم براي خودمون
. اما حيف كه الان امكان همچين برنامههايي نيست
. خدا كنه مشكلاتش حل بشه تا به زودي بريم سر خونه زندگي خودمون
. شما هم برام دعا كنين
...
دوستت دارم گل باغ زندگيم...![]()
سلام...![]()
امشب مامان و بابا ساعت 9:30 پرواز دارن و برميگردن
. فكر ميكنم خيلي بهشون خوش گذشت. ديشب هم خونه مامان نويد دعوت بودن
. امروز هم ميرن خونه پسرعمو بابا
. واسه خودشون حسابي خوش گذروندن...![]()
ديروز وقتي رفتم خونه متوجه شدم همه لبخند رضايت روي لباشون نشسته![]()
. وقتي پرسيدم ننه (مادر بزرگم
) گفت كه موش رو گرفتيم
. مثل اينكه خودش و لودي گرفتنش
. اينطور كه تعريف ميكرد گفت كه زير تمام درها رو بستيم
و چون جايي نبود كه بره قايم بشه با دمپايي زدن تو سرش
و كشتنش. طفل معصوم موش بينوا...![]()
ديروز عصر همراه منيژ رفتيم عليبنمهزيار
. خيلي خوش گذشت
. جاي همه خالي كلي زيارت كرديم
. وقت نماز مغرب و عشاء اونجا بوديم
. هوا هم خيلي خوب بود
. وقتي زيارت كرديم اومديم توي صحن نشستيم
و من به مامان رضوان زنگيدم
. حالش گرفته بود
. گفت دلم خيلي گرفته بود و با اينكه ميوه خوردم ولي دلگيريم برطرف نشد
. من نفهميدم ميوه چه ربطي به دلگيري داره
؟؟!! وقتي بهش گفتم تو صحن حرم نشستم كلي خوشحال شد كه به يادش بودم
و بهش زنگيدم. گفت برام دعا كن
. منم همون موقع گفتم اي خدا هر چي مامان رضوانم ميخواد بهش بده
. مامان رضوان بهم خبر داد كه رضا چهارشنبه گذشته ازدواج كرد
. البته خودم جوياي احوالش شدم
. هم ناراحت بودم هم خوشحال
. ولي با تماس جوجو همه چيز رو فراموش كردم
و ديگه به گذشته تلخي كه داشتم فكر نكردم...![]()
پريشب ييهو دلهره عجيبي گرفتم
. تا ديروز ظهر اين دلهره لعنتي همراهم بود
. وقتي با جوجو صحبت كردم و فهميدم كه تصادف كرده
متوجه شدم كه دلهرهام بيمورد نبود. خدا رو شكر به خير گذشت و آسيبي نديد
. فقط رباط پاش كشيده شد
. خيلي بيقرار بودم
. تا نديدمش آروم نشدم
. ديشب رو با هم گذرونديم
. به بازار رفتيم و كلي خريد كرديم
. اون واسه مامانش كه از كرج اومده بود
يه عالمه ادويهجات خريد و يه عالمه شيره ارده و خرما خريد
. منم واسه تولد منيژ يه شيشه عطر و يه سرويس ليوان خوچگل خريدم
. قراره پنجشنبه با جوجو براي شام برم بيرون
. اگه جوجو نيومد با منيژ و متين ميريم شام بيرون
. چون تولد منيژ جونمه...![]()
گلدوزي رو كه انجام دادم قاب گرفتم و به جوجو دادم
. خيلي خوشش اومد
. كلي تعريف و تمجيد كرد
و كلي ذوق از خودش در وكرد
. گفت يه جاي خوب براش پيدا ميكنم
و نصبش ميكنم به ديوار...![]()
دوستت دارم همه زندگيم...![]()
پ: سفارش میکنم آهنگ عکس تو با صدای سعید مدرس رو حتما دانلود کنید. خیلی قشنگه.![]()
الان چند روزي هست كه بدجور دلم هواي سوري جوونم
رو كرده
. هر چي به همراهش زنگ ميزنم جواب نميده
. حتي جواب اس ام اسامو هم نميده
. نميدونم چي شده؟ نگرانشم
. تو رو خدا اگه مياي اينجا رو ميخوني يه خبري از خودت بهم بده
. نذار نگرانيهام با نگران بودن تو بيشتر بشن
. منتظرت هستم...
امروز صبح در خواب ناز به سر ميبرديم
كه ييهو با صداي جيغ آبجي دومي
از خواب پريديم
. نفهميدم چي شد
فقط ديدم وسط هال ايستادم و دارم با آبجي دعوا ميكنم
كه چي شده
؟ اونم گفت كه تو خونه موش ديده
. يه موش كوچولوي خاكستري
. الان هم رفته پشت دكور
. منم هر چي چشم انداختم چيزي نديدم
. با همون حال خراب و خوابآلودگي رفتم و دست و صورتم رو شستم
و مسواك زدم
و شروع كردم به آماده شدن و به غرغراي لودي گوش دادن
كه شما الان ميرين و من بايد نگران بيدار بمونم
كه ييهو موش نياد تو اتاقم... منم بيخيال و بي توجه به غرغراي اون
آماده شدم و رفتم اداره...![]()
امروز از بخش صدور كارت ترخيص شدم
و براي دو هفته رفتم قسمت امور مالي
. وااااي كه خسته شدم از اين جا به جايي
. خدا كنه بعد از اينجا ثابتم كنن يه اداره. شما هم دعا كنين...
دلم واسه مامان و بابا تنگوليده
. روزي ده هزار بار باهاشون تماس ميگيرم
. كلي هم سر به سر بابايي ميذارم
. اميدوارم سفر بهشون خوش بگذره...
امروز با كلاغي صحبت كردم
. كلي خوشحال شدم صداشو شنيدم
. خدا رو شكر حالش خوب بود و مثل هميشه سرحال
. دوستت دارم كلاغي مهربوون...
بابا به وبلاگ گلشن طفل معصوم كودك هم سر بزنين
. به خدا گناه داره...
پنجشنبه خيلي خوش گذشت
. با جوجو رفتم بيرون
. كلي گشتيم و خوش گذرونديم
. برام دو تا هديه خوشگل هم خريد
. ممنونم جوجوي مهربووونم
... امروز هم كلي باهاش تلفني صحبت كردم
. دلم براش يه ريزه شده
. قراره فردا هم برم ببينمش
. دوستت دارم گل من...
دوستت دارم همه زندگيم...
![]()
![]()
پ: دیروز فیلم اره (۴) رو دیدم
. یه فیلم تووووپ در حد بوندس لیگا
. اگه یک و دو و سه رو دیدین حتما چهار رو هم ببینین
. خیلی باحال بود. ته خشانت
. عشق میکنم با این فیلما...
پ۱: خوشحالم كه سوري جووونم
حالش خوبه و اندكي از نگرانيهايم كم شده...![]()
امروز در غیاب مامان خانووومی
من مامان خونه شدم
. مثل مامانا صبح از خواب بیدار شدم
و صبحانه خوردم
و اتاقا رو جمع و جور کردم و شروع کردم به غذا درست کردن
. دیشب لودی
و رضا داداشی
سفارش دادن که واسشون ماکارونی درست کنم
. از صبح در تدارک غذا بودم
. از اونجایی که مادربزرگم ماکارونی دوست نداره
مجبور شدم واسه اونم برنج درست کنم تا با قورمه سبزی دیشب بخوره
. نمیدونی خواهر تمام دستام با بخار آب سوخت
. دستام میسوزه...
امروز عصر قراره برم پیش جوجو
. دلم خیلی براش تنگولیده
. کاش الان عصر بود...
مامان و بابا دیشب رفتن کرج
. خوش به حالشون. دلم خواست میرفتم
. اما نمیشد که. چون بلیط نداشتم
. دلم براشون تنگولیده
. چقدر جاشون خالیه. کاش زودتر بیان. امیدوارم بهشون خوش بگذره
. دوستشون دارم هوااارتاااا...
دوستت دارم همه زندگیم...
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....![]()
من برگشتم...
یه عالمه حرف نگفته دارم که باید بگم
. الان وقت ندارم
. چون خیلی کار سرم ریخته
. بعدا مزاحم میشم. دوستتون دارم تک تکتون رو... امیدوارم فراموشو نکرده باشین![]()
. راستی اینترنت هم درست شده
. باز میامم....
دوباره سلام...
الان یه دعوای درست و حسابی با لودی کردم
. خیلی لوس شده
. هر بار که از دانشگاه میاد خونه لباساشو که عوض میکنه همه رو میندازه رو تخت من
. منم از ریخت و پاش بدم میاد
. کلی باهاش دعوا کردم
و کلی به هم.... (سانسور بود
) خلاصه الان هم در قهر به سر میبریم...
جوجو حالش خوبه
. من این هفته رو به اداره حراست
قسمت صدور کارت رفتم و تا فردا اونجا هستم و شنبه به مقر لیانشامپو برمیگردم
. البته من از صبح تا عصر به محل لیانشامپو رفت و آمد دارم
آخه صدور کارت رو به روی مقره و هر وقت دلتنگ میشم یا حوصله ام از کار کردن سر میره میرم پیش خانم مسئول که خیلی هم مهربونه...
دلم واسه جوجو حسابی تنگولیده
. پنجشنبه قول داده بیاد ببینمش
. امیدوارم زود زود پنجشنبه بیاد
. مامان و بابا هم فردا شب میرن تهران
. میرن کرج خونه شهرزاد
. البته بابا سمینار روابط عمومی دعوت شده و تا دوشنبه آینده اونجا هستن
و خوش میگذرونن. خوش به حالشون. کاش منم میرفتم....
خیلی خسته ام
. میخوام برم لالا
. پس شب همگی بخیر
. راستی تو این مدت با نوشی خانووم از طریق اس ام اس در تماس بودم
. به مریم خانوومی هم زنگولیدم
. با کلاغی هم صحبت کردم
. یه بار هم با لیمو کوچولو صحبت کردم
و ...
راستی مامان رضوانم هم به همه سلام رسوندن
.
کی میتونه برام یه برنامه روی وبلاگم نصب کنه که بفهمم کیا میان بهم سر میزنن و میرن
؟ اما نظر نمیدن؟ اگه کسی میتونه بهم خبر بده...
شبتون بخیر... بای بای....
دوستت دارم همه زندگیم...![]()
![]()
![]()
سلام![]()
امروز خیلی دلم گرفته بود
. البته عصر اینطور شدم
. صبح با مامان و بابایی اومدم خونه مامانی. گلچهره مدرسه بود و گلشن هم دانشگاه
. همراه خاله به بازارچه رفتیم و من یه سرویس قابلمه آلمانی برداشتم برای جهیزیه ام
. خلاصه گذشت و همراه خاله به خونه برگشتم
. ساعت دوازده و نیم گلچهره اومد وناهار خوردیم و بعد سی دی بازیها رو توی سیستم نصب کردم
. کلی بازی کردیم و بعد هم گلشن اومد
. بازی فوتبال نگاه کردیم و طبق معمول رو اعصاب گلچهره راه رفتم...![]()
بعد از ظهر برای دیدن جوجو به سر قرار رفتم
. اما نه زنگ زد و نه اومد
. کلی دلگیر شدم. تو راه برگشت زنگید که برگرد تا بیام. منم باهاش کلی دعوا کردم
و وقتی رسیدم خونه دوباره زنگید و دوباره بیشترتر باهاش دعوا کردم![]()
و بهش گفتم من از بد قولی و سر کار بودن متنفرم
. دیگه نمیخوام باهات صحبت کنم
. لازمه چند روزی باهات قهر باشم تا حساب کار بیاد دستت
. اونم کلی معذرتخواهی کرد و قول داد هفته آینده بیاد تا ببینمش...![]()
خیلی سرم درد میکنه
. الان هم دارم با سیستم گلشن می تایپم و بلاگمو آپ میکنم
. این چند روز هم که نبودم بخاطر اینه که اینترنت شرکت قطع شده
و تا اطلاع ثانوی اینترنت ندارم. الان هم از کارت نت گلشن استفاده میکنم
. امیدوارم تو این هفته درست بشه
. از همه دوستای خوبم معذرت میخوام که نمیتونم بهشون سر بزنم و نظر بذارم. در اولین فرصت اینکار رو میکنم...![]()
با اینکه کلی از دستت دلخورم ولی دوستت دارم همه زندگیم...![]()
![]()
![]()
در اداره جدید بسر میبریم
. البته برای دو روز
. نزدیک متین جووونمم
. خیلی خسته ام
. حسابی هم خوابم میاد
. تا اطلاع ثانوی هم با جوجو قهرم...![]()
![]()
با اینکه باهات قهرم ولی دوستت دارم همه زندگیم...![]()
![]()
![]()
پ: امروز جوجو تماس گرفت
و بعد از کلی منت کشی
و معذرت خواهی
کلی باهام صحبت کرد. دلم براش تنگولیده بود
. دوستت دارم گل زندگی من...![]()
پ۱: دیشب با کلاغی صحبت کردم
. زیاد حال نداشت
. البته خواب بود و من بیدارش کردم![]()
. کلی با هم صحبت کردیم
. دلم خیلی واسش تنگولیده بود
. امیدوارم موفق باشی گل من![]()
. قراره تغییر رشته بده و از مترجمی زبان بره حقوق بخونه
. خدا کنه تو امتحال اردیبهشت موفق بشه. شما هم دعا کنین...![]()
چند تا خبر خوف دارم
. یکی اینکه دیشب برای گلشن
(دخمل خاله
) وبلاگ درست کردم و اسمشو تو پست قبلی گذاشتم
. لطفا بهش سر بزنین و باهاش دوست بشین
. دخمل خیلی خوبیه
. اینجا هم آدرسش رو میذارم: http://golekhakestari.blogfa.com
یه خبر خوب دیگه اینکه دوست جوووون عزیز و قدیمیم
باران
رو پیدا کردم. برام اس ام اس فرستاد و کلی صحبت کردیم
. در اولین فرصت مناسب بهش زنگ میزنم...
دیروز رفتم خونه مامانی
. کلی خوش گذروندیم
. یه سی دی بازیهای یاهو خریدم و رفتم سر سیستم گلشن نصب کردم
. کلی بازی کردیم
. ذوق مرگ شدیم
. شب هم واسش بلاگ درست کردم
. بهش گفتم از طریق بلاگ من به شماها سر بزنه
و با شما دوست بشه
. امیدوارم بتونه دوست خوبی براتون باشه...
از جوجو خبری ندارم
. دو روزه که باهاش صحبت نکردم
. خیلی تو فکرشم
. فردا هم باید برم مقر لیانشامپو
. نمیدونم چطور باهاش تماس بگیرم
. نگرانم...
دوستت دارم همه زندگیم...
پ: دیروز همراه گلشن
و گلچهره
و لودی
و خاله خانوووم
نشستیم و فیلم روز سوم رو دیدیم
. خیلی باحال بود
. کفم برید با بازی پوریا پورسرخ و باران کوثری
. سفارش میکنم اگه ندیدین حتما برین و ببینین...
امروز تو راه برگشت به خونه به این موضوع فکر میکردم
که پست امشب رو چی بذارم
؟ به این نتیجه رسیدم که یه سئوال طرح کنم
و اون اینه:
اگه یه زی زی گولو داشتی چی ازش میخواستی؟
لطفا جواب بدین. منتظرم...
اگه خدا بخواد فردا آخرین روز کاری من تو پیراحفاری هستش
. دعا کنین برگردم مقر لیانشامپو
. دلم براش خیلی تنگولیده
. دعا کنین برم یه جا ثابت بشم تا جوجو هم بیاد نزدیکم و بتونم راحت ببینمش...
دوستت دارم همه زندگیم...
پ: امروز حسابی دپرسم
. علتش هم اینه که صبح رفتم و بلاگ انار بانو رو خوندم
. بعدش هم با جوجو صحبت کردم کلی افسرده بود
. این افسردگی رو به منم انتقال داد...![]()
پ۱: لعنت به بلاگرد...![]()
پ۲: اگه زی زی گولو داشتم
ازش میخواستم من و جوجو واسه همیشه پیش هم باشیم
. آخه الا ۲ هفته اس ندیدمش...![]()
پ۳: فردا قراره برم خونه مامانی تا برای گلشن وبلاگ درست کنم
. باهاش دوست میشین
؟ دخمل خیلی خوفیه
. هر کی دوست نشه داش یاسی
باید دوست بشه. باشه داداشی
؟
پ۴: اینم آدرس وبلاگ گلشن جووون
. سر بزنین
: http://golekhakestari.blogfa.com/
ووواااااییییی که چقدر خسته شدم
. امروز کارم خیلی زیاد بود
. اینقدر زیاد که به جای ساعت یازده و نیم ساعت دوازده رفتم ناهار
. کلی راه پیاده رفتم
. ولی در عوض کلی غذا و دسر و اینطور چیزا خوردم
. تو راه برگشت داشتم برای خودم قدم زنان میرفتم
که موبایلم زنگولید. دیدم جوجو هستش
. ازم پرسید کجایی
؟ منم گفتم دارم برمیگردم اداره
. گفت خوبه تو مسیر میبینمت
. منم دارم از همین مسیر میام
. خلاصه تو راه همدیگه رو دیدیم
و کلی ذوق مرگ شدیم
. یه بسته بهم داد
. پرسیدم این چیه
؟ گفت حوس جیگر کردم رفتم خریدم و خوردم اینو هم برای تو گرفتم
. باز ذوق مرگتر شدم
. کلی تشکر کردم. خیلی دوست داشتم میپریدم و صورتش رو ماچ میکردم
اما نمیشد. خلاصه بعد از کلی تشکر و قربون صدقه رفتن
راه اداره رو در پیش گرفتیم و راهی شدیم...![]()
وقتی رسیدم اداره درب اتاقمو قفل کردم
و بسته رو باز کردم و روی تمام جیگرها لیمو چلوندم
و جاتون خالی زدم تو رگ
. خلاصه کلام جیگرا رو هم نوش جان کردیم
... در همین حین بود که متین جووونم زنگید
و وقتی بهش گفتم دارم جیگر میخورم با تعجب پرسید
مگه تو الان یه عالمه ناهار نخوردی
؟ جیگر از کجا آوردی
؟ گفتم تو راه جیگرم
واسم جیگر خرید و متین فقط خندید و گفت نوش جونت...
ربع ساعت بعد از خوردن جیگرا
آبدارچی با سینی چای وارد شد
و از اونجایی که بنده چای تلخ میخورم به همراه شیرینیجات
یه بسته بیسکویت باز کردم
و شروع کردم به خوردن. این هم از بعد از ناهار...
الان هم گرسنه هستم و میخوام برم غذایی که مامان
درست کرد یعنی پلو ساچمه (عدس پلو) رو بخورم
. با اجازه... بقیه اش رو بعدا مینویسم...
نتیجه اخلاقی اینکه این روزها من خیلی میخورم...
برای دوست جووون بلاگیم دعا کنین
... اوضاع خیلی بیرخت شده...
دوستت دارم همه زندگیم...
پ: الان جيگي بهم زنگيد
و نزديك به نيم ساعت با هم صحبت كرديم
و كلي هم سر به سر هم گذاشتيم
. خيلي دوستت دارم عزيز دلم جيگي مهربونم...