تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

امروز توی مقر لیانشامپو خیلی خسته شدم . همه چیز خسته کننده بود . آخه کار که نبود انجام بدیم فقط فک زدیم . اما کلی دوست جووون خوف پیدا کردم  و کلی هم با هم صحبت کردیم  و گفتیم  و خندیدیم...

لبتاپ درست شد و تا اطلاع ثانوی میام دیدنتون...

جوجو هم حالش الحمدلله خوبه و سنگ شکن با موفقیت انجام شد  و سنگ جوجو که هفت میلی متر بود شکسته و دفع شد...

دوستت دارم همه زندگی من...

پ: از دوستای خوبم تقاضا دارم از دادن نظر خصوصی جدا خودداری کنن...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:45 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

اومدم خداحافظی کنم . معلوم نیست تا کی ولی سعی میکنم و قول میدم زود زود برگردم . امروز آخرین آپ رو از این اداره انجام میدم . از شنبه باید برم مقر لیانشانپو تا ببینم چه سرنوشتی در انتظارمه .دلم برای همه چیز تنگ میشه . این صندلی و این کامپیوتر و آقای کپل . امیدوارم هر جا میرم مثل اینجا اعصاب خرد کن نباشه و بتونم تو محل جدید راحتتر و بدون اضطراب به کارم ادامه بدم...

جوجو فردا سنگشکن داره . از امروز هم باید همش مایعات بخوره . تازه عصر هم باید روغن کرچک بخوره . دلم خیلی براش تنگیده . الان هشت روزه که ندیدمش . نگرانم. نگران...

حرفی برای گفتن نیست . فقط مثل همیشه میگم دوستت دارم همه زندگیم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:19 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز روزه رو بدون سحری گرفتیم . مامان صبح بیدار شد چای درست کرد و بعد از نگاه به ساعت  وقتی دید وقت داره تا اذان دوباره خوابید  و وقتی بیدار شد که اذان رو گفته بودن . بعد هم اومد ما رو بیدار کرد و از همه معذرت خواست و ما هم با خوشحالی و مهربونی  تمام بخشیدیمش و نماز خوندیم و دوباره به رختخواب گرم و نرم مراجعه کردیم و در جوار حسن و سوگل و مابقی تا ساعت یک ربع به هفت لالا کردیم...

از صبح که اومدم تو این خراب شده همش اعصاب خرابی و کار و کار و کار ... روزه هم حسابی برده ام...

جوجو کلیه اش حسابی درد گرفته و دوباره سنگ ساخته . نگرانشم . میترسم بستریش کنن و سنگشکن کنن . دیشب هم بستری شد بیمارستان و سرم و آمپول زد . نگرانشم. خیلی زیاد. خدا جووونم آخه چزا اینقده اذیتش میکنی ؟ تو رو به این ماه عزیز خودت کمکش کن تا سنگ به راحتی دفع بشه . جوجو جووونم نگرانتم . بهش گفتم آب معدنی نخور . دلستر بخور تا راحتتر دفع بشه . اونم مثل جوجوهای خوب قبول کرد...

دوستت دارم همه زندگیم...

پ: شما رو به قرآن تو این ماه عزیز خدا قسم میدم هر کسی بلده منو عضو بلاگرولینک کنه بیاد و این لطف رو در حق من مستحق بکنه و بهم لطف کنه تا من از این بدبختی (سر زدن به تمام بلاگهای توی لیست ) نجات پیدا کنم. با تشکر مریم گلییی از اهواز...

پ۱: دیشب برنامه ماه عسل جواد جون رضویان رو دعوت کرده بود. خیلی خوشم اومد از برنامه اش. خیلی باحال و خنده دار بود . امیدوارم دیده باشینش...

پ۲: مریم خانوومی روزی روزگاری با تشکر و سپاس بخاطر زحمتی که واسه بلاگرولنک و وبلاگم کشیدی . دوستت دارم عزیز دلم . امیدوارم بتونم جبران کنم...

پ۳: هووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااا .... بالاخره ترخیص شدم . نیرو جایگزین آوردن بجام. خیلی خوشحالم که دارم از این خرابات کده میرم . ولی ناراحتم که تا مدتی نمیتونم زیاد بیام تو نت . آخه ممکنه اونجا که میرم نت نباشه . تازه تو خونه هم لبتاپم خراب شده . دعا کنین یه جا بیافتم که نت داشته باشم....

پ۴: جوجو باید بره سنگ شکن کنه . دلم خیلی گرفته . نگرانشم . آخه گفته خیلی درد داره . دعا کنین واسه سلامتی جوجوی من...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:36 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

الان دقیقا ۵ روزه که جوجو رو ندیدم . خیلی دلتنگشم . دلم خوش بود به یه ناهار که میبردم براش و میدیدمش اما از یه روز قبل از ماه رمضون ندیدمش . اما اگه خدا بخواد فردا عصر که نوبت دکتر دارم باید برم ببینمش...

دیروز عصر قبل از افطار جواب آزمایشم رو گرفتم . آبجی دومی گفت یه کمی کم خونم  که اونم رفع میشه . فردا عصر میرم دکتر . خدا کنه همه چیز به خوبی تموم بشه...

افسرده ام . افسرده . افسرده  افسرده...

دوستت دارم همه زندگیم...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:38 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز سومين روز از ماه مبارك رمضان هست و خدا كمك كرد  تا امروز رو روزه بگيرم . احساس آرامش خاصي ميكنم . فكر ميكنم خدا تو اين ماه پر بركت توجه به تمام بندههاش داره و به همه تو اين ماه به يك چشم نگاه ميكنه و سعي ميكنه تمام خواسته هاشون رو برآورده كنه ... روز اول رو بدون سحري روزه گرفتم و اصلا احساس گرسنگي نكردم . فقط دم اذان يه نموره فشاره افتاد پايين  كه با خوردن آب جوش و نبات همه چيز حل شد...

امروز بايد برم جواب آزمايشمو بگيرم . خدا كنه همه چيز ختم به خير بشه ...

رئيس اومد. بقيه اش تا بعد...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ: اولین شب ماه روزه از شبکه سه یه برنامه شروع شد به پخش به اسم ماه عسل که یه زوج خوشبخت رو دعوت کرده بودن. نمیدونم دیدینش یا نه . یه جا ازشون پرسید اگه بخواین تو این ماه یک نفر رو که خیلی بهتون بد کرده حلال کنین اسمشو بگین و بگین که حلالش میکنین . همون لحظه رفتم تو فکر و به یاد پلنگ صورتی افتادم . بعد به لودی گفتم یکی هست که اصلا حاضر به بخشیدنش نیستم . چون خیلی بهم بد کرد . لودی هم گفت منم یکی هست که نمیتونم ببخشمش . حالا شما بگین که کسی هست که بخواین ببخشینش ؟ کسی که خیلی در حقتون بدی کرده رو میگم . لطفا به سئوالم جواب بدین. منتظرم...

پ۱: کی میدونه چطور میتونم تو بلاگرد لینک اضافه کنم ؟ هر کاری میکنم نمیشه . بهم میگین چیکار کنم ؟

 پ۲: نذر كردم شب شهادت حضرت علي  برم خون اهدا كنم . به نظر شما چطوره ؟ انشاا... خدا حاجتم رو برآورده كرد هر سال اينكار رو ميكنم . شما هم دعا كنين...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 7:50 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

دیشب رفته بودم دکتر واسه موهای سرم . آخه خیلی کم شدن و شدت ریزششون خیلی بالا رفته . امروز عصر باید برم یه سری آزمایشات و نمونه برداری انجام بدم   . خیلی نگرانم. می ترسم . خدا کنه چیز مهمی نباشه . هزار و یه درد و مرض بالا آوردم . آخه کی دیده یه دختر اونم تو سن ۲۵ سالگی اینقده مرض بگیره ؟ برام دعا کنین . از آزمایش خون میترسم . راستی اگه فردا برم آزمایش  به نظرتون روزه ام باطل میشه یا نه ؟ هر کی میدونه بهم جواب بده...

دیشب با جوجو کلی بحث و دعوا داشتم . موقع خواب دلتنگش شدم . باز هم مثل هر شب رفتم و حسن رو از کنار تختم بلند کردم تا صبح با هم حرف زدیم  و بعد خوابیدیم...

خوشحالم که بلاگرد درست شد . امیدوارم دیگه خراب نشه...

اداره بدون رئیس یعنی زندگی دوباره . خیلی خوش میگذره بدون رئیس . همش سرم تو کامپیوتره    و دارم بازی میکنم یا آهنگ گوش میدم یا بلاگ گردی میکنم . اما از شنبه روز از نو روزی از نو...

دوستت دارم همه زندگیم...

پ: ساعت کار از شنبه شده هفت و نیم صبح تادو بعد از ظهر . ایول ایول داش مجیدو ایول...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:52 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

نظرتون راجع به اين جمله چيه:

در حال حاضر تماس با مشترك مورد نظر امكانپذير نمي باشد. لطفا بعدا شماره گيري فرماييد...

يا

دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد...

لطفا اولين حسي كه با شنيدن اين پيامها بهتون دست ميده رو بگين...

امروز عصر ساعت ۳ ميرم خونه . آخه مراسم سوم و هفتم مامان سولمازه و بايد بريم مسجد .

گلشن امروز دومين چشمش رو عمل ميكنه و لنز ميكاره و از شر عينك راحت ميشه . اميدوارم به سلامت از زير عمل بياد بيرون . شما هم واسه دخمل خاله خوبم دعا كنين...

دوستت دارم همه زندگيم...

پ: هورااااااااااااااااااااا ... بلاگرد درست شد . ديگه ميتونم پينگ كنم هوراااااااااااااااااااااااااااااااا....




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 13:12 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز تولد آبجی بزرگه (شهرزاد) هستش . ۱۷ شهریور  ۱۳۵۷. همون شب حکومت نظامی . دیشب بهش اس ام اس دادم و نفر اولی بودم که بهش تبریک گفتم . صبح هم دوباره اس ام اس دادم و دوباره تبریک گفتم و وقت ناهار بهش زنگیدم و کلی باهاش حرف زدم...

یه ماجرای خنده دار و اون اینکه داداشی داشت گوشش رو با گوش پاککن تمیز میکرد که ییهو دید گوشش کیپ شد . وقتی گوش پاککن رو درآورد دید پنبه گوش پاککن مونده توی گوشش . بابا هر کاری کرد نتونست درش بیاره . اورژانسی بردیمش بیمارستان و درش آووردیم...

پنجشنبه خیلی خوش گذشت . شاید بشه گفت یکی از بهترین روزای زندگیم بود . خیلی خیلی خوب بود . امیدوارم این پنجشنبه هم تکرار بشه...

دوستت دارم همه زندگیم...

شهرزاد جوووونم تولدت مبارک...

 پ: همیشه به این فکر میکنم که چرا خوشیهام عمرشون کمه ؟ دیروز تو راه برگشت بابا بهم گفت مامان سولماز (صمیمی ترین دوست لودی و من ) تو سانحه تصادف فوت کرد . خواهر کوچیکترش هم حافظه اش رو از دست داده و داداشش هم حال خوشی نداره . خیلی دلم گرفته. اونقدر زیاد که از دیروز تا حالا دارم گریه میکنم . سولماز رو خیلی دوست دارم . با اینکه خیلی سر به سرم میذاره و اذیتم میکنه  اما یه دختر خیلی خوب و دوستداشتنیه . یه پسر کوچولو هم داره به اسم یاشار . خیلی نازه . صبح وقتی باهاش صحبت کردم فقط گریه میکرد و میگفت ناراحتم که مامانمو ندیدم تا ازش خداحافظی کنم . دلم خیلی میسوزه . لطفا برای آرامش روحش فاتحه بفرستین...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

امروز حسابی از کت و كول افتادم . از صبح تا حالا دارم دكوراسيون اتاقمو تو اداره عوض ميكنم. خسته شدم . ولي خدائييش خيلي با حال شد . جا خيلي باز شد . اما خستگي و سردردش واسم موند...

راحله شنبه از اداره ترخيص ميشه . خيلي دلم گرفته  . غمگينم. بهش عادت كردم . جاش خيلي خالي ميشه . بعد از اون هم نوبت به من ميرسه . خدا كنه جاي خوب بذارنم...

فردا پنجشنبه است . شام دعوتم بيرون. بماند با كي و كجا. ولي اميدوارم خيلي خوش بگذره...

گفته بودم يه خبر خيلي خوب دارم . اون خبر اينه كه پلنگ صورتي رو از اداره ترخيص كردن و فرستادن جاي ديگه. هورااااااااااااااااااااااا. سزاي كسي ()كه باعث آزار و اذيت ديگرانه همينه ديگه. خوشحالم. هم من خوشحالم هم ...

ديشب يه فيلم توپ ديدم به اسم كريسمس سياه. خيلي مشت بود . از راحله گرفتم . خيلي باحال بود  . آدمو ميخكوب ميكرد سرجا. اند ترسناك. تا آخرش نميفهميدي كيه كه آدما رو ميكشه. به طرز وحشتناك ميكشتشون. توصيه ميكنم حتما ببينيدش...

دوستت دارم همه زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:8 توسط .:. مریم گلییییی .:.


سلام...

آبی. صورتی. سفید. شیری. زرد...

این رنگها هر شب با یک لیوان آب وارد بدنم می شن و به من آرامش میدن و کمکم میکنن تا در کمال آرامش به استراحت بپردازم و دیگه از شب نخوابی  و دلهره و اضطراب خبری نیست...

امروز عصر نوبت دکتر دارم . تصمیم دارم بهش بگم یکی از این رنگها رو کم کنه . ناچارم بخورم تا از دلنگرانی راحت بشم . ناچارم برای حفظ آرامشم به این رنگها تکیه کنم . وحشتناک بهشون اعتیاد پیدا کردم . باید کم کم ترکشون کنم . ولی میدونم خیلی سخته . با این رنگها زندگی برام راحتتره . سختیهای زندگی که باعث افسردگیم شده  کمتر احساس میشه . همه میگن تو الان که جوونی اینطوری وای به حال آینده . چطور میخوای مشکلات زندگی در آینده رو حل کنی . منم بیتوجه به حرفای اطرافیان کار خودمو میکنم . باید دید امشب یکی از این رنگها کم میشه یا رنگ جدید اضافه میشه...

دوستت دارم همه زندگیم...

پ: به رنگها چيزي اضافه نشد. همونا دوباره نجويز شد...

پ۱: دیشب خوابای عجیب و غریب زیادی دیدم . مثلا یکیش این بود که خواب دیدم مادربزرگم مرده و وقتی میخوان بذارنش تو قبر زنده میشه یا مثلا خواب دیدم کلاغی واسم اس ام اس فرستاده که دیگه مزاحم من نشو و باهام تماس نگیر یا مثلا خواب دیدم بچه های دانشگاه اومدن و میگن ترم جدید شروع شده و تو چون نیومدی اخراج شدی . صبح هم از خواب که بیدار شدم به علت گریه های بسیار زیادی  که دیشب توی مطب کردم چشمام پفولی شده . منم به همه گفتم حساسیت دارم به خربزه...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:14 توسط .:. مریم گلییییی .:.