صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا
این آخرین پست من قبل از مسافرت هستش
. مسافرت ۱۴ روزه
. امیدوارم خیلی بهم خوش بگذره
. ظهر با سوری جووونم
صحبت کردم
کلی با هم نقشه ریختیم که همدیگه رو ببینیم. میخوام از سوری
خواهش کنم
منو ببره مزار هنرمندا تهران
. خیلی دوست دارم سر مزار مرحوم فردین برم
. عاشق فردین بودم
. چندتا دیگه هم هستن که حتما میخوام برم
. خدا کنه وقت داشته باشه ببرم...
امروز عصر از راه اداره
ساعت پنج رفتم خونه مامانی
تا ساعت شیش برم آرایشگاه
. رفتم کلی به خودم رسیدم
. خودمو حسابی خوشگل کردم
. البته خوشگل بودم
خوشگلتر شدم...
واسه سوری هم رطب خریدم
. فردا عصر هم کلوچه میخرم
. وااااااای که چقدر خوشحالم که دارم براش از این سوغاتیها میبرم...
دلم برای همه تنگ میشه
. امیدوارم وقتی بر میگردم همه چیزای تلخ گذشته رو فراموش کرده باشم
و روحیه ام از این رو به اون رو شده باشه
. شما هم دعا کنین...
دوستت دارم همه زندگیم...
بای بای تا بعد از مسافرت...
بووووووووووووووووووووووووس واسه همه...
پ: موس سيستم اداره دو روز بود مشكل پيدا كرده بود
و مهندس اداره
(همون سرنديپيتي
) بعد از كلي ور رفتن با سيستم
و تفكرات بسيار
ادعا كرد كه پرت پشت كيس خراب شده
و امروز وقتي از طرف اداره كامپيوتر اومدن
گفتن هيچ مشكلي نداره
. تنها مشكل اين بوده كه چون موس ليزري هست
بايد يه چيزي زيرش قرار داد
وگرنه كار نميده
. مشكل همين بود.
پ۱:بعد از دو سه روز بیخبری از کلاغی
الان باهاش تماس گرفتم
. صداش بالا نمیومد
. سرمای سختی خورده
. شاید نصف بیشتر حرفاشو نفهمیدم
. بیدلیل این دو سه روز نگران نبودم
. بگو دوست جوونم یه چیزیش شده بود
و دلنگرانیم بیخود نبود
. امیدوارم زودتر خوب بشی عزیز دلم
این روزها بلا بنسبت مثل سگ پاچه گیر شدم
. همش دارم پاچه اینو اونو میگیرم
. هم تو خونه هم تو اداره و هم تو ...
بیخیال
. فقط اوومدم بگم سورنا جوووونم دوباره داره مینویسه
. خوشحالم
. خیلی زیاد
. امیدوارم زود زود ببینمش...
دوستت دارم همه زندگیم...
دلگیریهام روز به روز بیشتر میشه
. با اینکه پنجشنبه تا شنبه رو خونه خاله خانوومی بودم
و در کنار گلشن
و گلچهره
و لودی
کلی بهم خوش گذشت
اما نمیدونم چرا این افسردگی دست از سر کچلم برنمیداره
؟؟!! روزها یکی یکی میگذره تا به پنجشنبه نزدیک بشیم
. اگه خدا بخواد پنجشنبه ظهر عازم تهران هستیم
. منو مامان
و لودی
و آبجی دومی
. فکر کنم خیلی خوش بگذره
. بخصوص وقتی با سوری جووونم
برم بیرون و کلی گردش کنیم
. البته فکر کنم بخاطر مشغله کاری
و جدیدا فکری
سوری جووونم فقط بتونم دو بار زیارتش کنم
. امیدوارم این دوبار بیشتر بشه
. دوست دارم با ماریا و مانیا و ملودی هم دیدن کنم
. اما نمیدونم میشه یا نه
؟! خدا کنه سفر خوبی داشته باشم
.
چهارشنبه رو مرخصی گرفتم
تا به کارام برسم
. یه عالمه کار انجام نداده دارم
. مثلا باید شلوارم رو ببرم بدم کوتاه کنن
. باید یه جفت کفش خوشگل بخرم
. باید سوغاتی واسه سوری مهربونم بخرم
و کلی کارای نکرده دیگه
. باید وسایلمو جمع کنم
و... دعا کنین تمام کارام زود تموم بشه...
تو این دو سه روز تعطیلی
با مریم خانووومی
کلی صحبت کردم
. از کلاغی هم بیخبرم
. هرچی زنگ میزنم سر گوشیش جواب نمیده
. حتما داره تو دریا شنا میکنه
. از سوری خانوومی
هم که فعلا خبر ندارم. آخرین خبر از سوری جووونم
اینکه قراره به زودی زود بیاد و بنویسه...
همیشه پیش خودم فکر میکنم
چقدر بعضی آدما بیکار هستن که همیشه مثل خاله زنکها دنبال موارد حاشیه میگردن
و دوست دارن رو اعصاب آدم رژه برن
. نظر شما چیه؟؟!!
دوستت دارم همه زندگیم...
پ: دیروز همش فیلم میدیدم
. فیلم گیس بریده و بی وفا
. گیس بریده خیلی قشنگ بود.
سلام...
خیلی ها منو دعوت کردن تا توی این بازی شرکت کنم
. با اینکه دوست نداشتم شرکت کنم
ولی به خواسته دوستام عمل میکنم
و تو این بازی شرکت میکنم
:
اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
۱. چهار اتفاق مهم زندگيتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستم؟
* عمل چشمام که یکی از بزرگترین آرزوهام بود...
* آشنایی با سورنا
. متین
. کلاغی
و تمام دوستای عزیزم که با تمام وجود دوستشون دارم...
* آشنايي با رضا
كه ختم به دوستي منو مامان رضوانم شد...
* رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل...
۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره؟!
* مشکلات موجود در محیط کار...
* ازدواج خواهرم و رفتنش از اهواز...
* شروع و درمان افسردگي با قرصهای آرامبخش...
* کسی که توی رابطه عاطفی ضربه بزرگی بهم زد
و تا آخر عمر نميبخشمش...(پلنگ صورتي
)
۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه؟!
یه دختر تنها و گوشه گیر
. البته قبلا اینطور نبودم
. قبلا یه دختر شیطون و فضول بودم
که توی خانواده زبانزد خاص و عام بودم
. نمیخوام از خودم تعریف کنم
اما به قول همه یه دختر خوش قلب و مهربون
.یه دختر عاشق
که توی دوستی چه با پسر چه دختر چیزی کم نمیذاره
. بسیار بسیار احساساتی
. سرگرمیهای من گوش دادن به موسیقی
و بازیهای کامپیوتری
و اینترنت و عروسکام هستن
. عشقم و همه زندگيم هم موبايلمه
. خيلي دوستش دارم
. يعني بدون موبايلم ميميرم...
۴. با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟
تا حالا کسی بهم نگفته شبیه کسی هستم
و از این بابت خیلی خوشحالم که خودم هستم
. ولی اگه قرار باشه کسی نقش منو بازی کنه
دوست دارم خانم حدیث فولادوند اینکار رو بکنه
. چون فکر میکنم مثل الان من آروم هستش
. اگه هم کسی با خصوصیات قبلی من بخواد بازی کنه خانم سحر ولدبیگی
رو انتخاب میکنم...
امیدوارم راضی شده باشین.
دوستت دارم همه زندگی من...
دیشب با خوردن اون همه قرص
(فکر کنم یکی زیادی خوردم
) خستگی ناشی از کار ده برابر شد
و ساعت ۸ و نیم رفتم سر تختم دراز کشیدم
و حسن رو بغل کردم 
و شروع کردم آهنگ عربی اتحدی العالم صابرالرباعی رو گوش دادن
که نفهمیدم کی خوابم برد
. حسابی خوابیدم
و یه خوابی دیدم که هر چی بهش فکر میکنم
دلهره و اضطرابم بیشتر میشه
. وقتی برای راحله خوابم رو تعریف کردم گفت خواب جهنم رو دیدم
و آخرش معنیش اینه که به سمت روشنی رفتم...
پلنگ صورتی
امروز دیر اومد اداره و وقتی اومد با دمپایی بود
و به راحله گفته
که رفته عکس ام آر آی گرفته
و یه آمپول بزرگ زدن تو پاش
. پیش خودم گفتم چوب خدا صدا نداره
بزنه دوا نداره...
یه خواهش
و اون اینکه در مورد حسین دیگه چیزی ازم نپرسین
. ممنونم...
دوستت دارم همه زندگی من...
دیگه مثل روزای اول شور و اشتیاق برای آپ کردن ندارم
. شاید این بیحوصلگی بخاطر دلتنگی باشه
. از خودم خیلی خسته شدم
. احتیاج شدید به مسافرت و تغییر روحیه دارم
. هفته دیگه پنجشنبه ظهر به طرف تهران حرکت میکنم
. خیلی دوست دارم هر چه سریعتر سوری رو ببینم
. دلم براش تنگ شده
. هم برای خودش و هم برای نوشته هاش
. دعا کنین زودتر بیاد بنویسه...
دیروز رفتم دکتر
و یه مشت قرص و دارو برام نوشت
و با قلبی گرفته
و گلویی پر از بغض
راهی خونه شدم
. دلم واسه حسین خیلی تنگ شده
. امیدوارم همیشه سالم باشه و موفق...
الان دو روزه از کلاغی هم بیخبرم
. دلم براش تنگیده
. همش داره درس میخونه
. منم مزاحمش نمیشم
. پنجشنبه هم دوباره میرم خونه خاله خانووم
. اینبار تا شنبه عصر می مونم
. چون شنبه تعطیله
. لودی هم همچنان در خونه خاله به سر میبره
و با گلشن و گلچهره خوش میگذرونه
. دلم براشون تنگیده... 
حرف دیگه یی ندارم
. فقط اینکه همچنان تو همون خراب شده دارم کار میکنم...
دوستت دارم همه زندگیم...
پ: کلاغی لطفا آدرس بلاگ ماریا جووون رو درست کن برام
... مرسی گلم...