تبليغاتX
Daisypath Ticker زندگی من

سلام...

امروز عصر حسابی با حسین دعوام شد   . اونقدر شدید بود  که بهش گفتم اگه منو نمیخوای بدون دردسر و بهانه بهم بگو  تا از سر راهت برم کنار . اونم چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد . با اینکه برام سخت بود گفتن این حرف  ولی حرفی که بهم زد باعث شد   تا حسابی عصبی بشم . دلم برای خودم میسوزه . منی که با تمام وجودم دوستش دارم   و حاضر نسیتم ناراحتیشو ببینم  و حتی حاضر نیستم ببینم من غذا میخورم و اون گرسنه  میمونه و خودم هیچی نمیخورم  و برای اون با عشق و علاقه و توی اون گرما غذا میارم حقم نیست این حرفا رو بشنوم...

اصلا حوصله ندارم . امروز کلا روز خیلی بدی بود . جنگ و اعصابهای اداره از یک طرف  دعوای منو حسین از یک طرف  و باخت ایران به کره از طرف دیگه حسابی همه چیز رو بهم ریخته.

صبح با کلاغی صحبت کردم  و کلی باهام دعوا کرد   که چرا با حسین دعوا میکنی ؟ منم گفتم خودش مقصره . یه حرفایی میزنه که من دوست ندارم  و وقتی بهش اعتراض میکنم باهام دعوا میکنه . کلاغی گفت بهش زنگ بزن . گفتم نمیزنم . چون پنجشنبه هم که دعوامون شد من زنگ زدم و منت کشیدم   . اینبار اینکار رو نمیکنم . اونم گفت اینکار رو نکن .

دم ظهر هم با مامان رضوانم صحبت کردم . خیلی دوستش دارم . مطمئنم اگه شما هم باهاش صحبت کنین مثل من آرووم میشین و کلی خوشتون میاد ازش . ازم خواست واسش از اون کلوچه هایی که واسه کلاغی بردم از طریق پست ارسال کنم . آدرس گرفتم که اینکار رو بکنم . دیشب هم با مامان صحبت کردم   تا قبل از رفتن به کرج واسه سوری جوونم   هم کلوچه خرمایی و ساده بخرم   و مامان موافقت خودش رو اعلام کرد...

لبم آفت زده . حسابی میسوزه . هیچی هم نمیتونم بخورم . دعا کنین خوب بشم...

بیصبرانه منتظر قالب جدیدم هستم . منتظرم کلاغی عزیزم...

با اینکه باهات قهرم   ولی میگم که دوستت دارم همه زندگی من...

پ: نظرتون راجع به عکس بالای بلاگم چیه ؟ دوران خوب و خوش کودکی . یادش بخیر...

پ۱: دیشب با دیدن برنامه کوله پشتی حسابی دپرس شدم . خیلی حالم گرفته . چون یکی از این مزاحمها توی اداره ما هست . تصمیم دارم به ۱۱۰ زنگ بزنم . اینکار رو بکنم یا نه ؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:24 توسط .:. مریم گلییییی .:.