صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا
امروز عصر حسابی با حسین دعوام شد
. اونقدر شدید بود
که بهش گفتم اگه منو نمیخوای بدون دردسر و بهانه بهم بگو
تا از سر راهت برم کنار
. اونم چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد
. با اینکه برام سخت بود گفتن این حرف
ولی حرفی که بهم زد باعث شد
تا حسابی عصبی بشم
. دلم برای خودم میسوزه
. منی که با تمام وجودم دوستش دارم
و حاضر نسیتم ناراحتیشو ببینم
و حتی حاضر نیستم ببینم
من غذا میخورم
و اون گرسنه میمونه و خودم هیچی نمیخورم
و برای اون با عشق و علاقه
و توی اون گرما غذا میارم
حقم نیست این حرفا رو بشنوم...
اصلا حوصله ندارم
. امروز کلا روز خیلی بدی بود
. جنگ و اعصابهای اداره از یک طرف
دعوای منو حسین از یک طرف
و باخت ایران به کره از طرف دیگه
حسابی همه چیز رو بهم ریخته.
صبح با کلاغی صحبت کردم
و کلی باهام دعوا کرد
که چرا با حسین دعوا میکنی
؟ منم گفتم خودش مقصره
. یه حرفایی میزنه که من دوست ندارم
و وقتی بهش اعتراض میکنم باهام دعوا میکنه
. کلاغی گفت بهش زنگ بزن
. گفتم نمیزنم
. چون پنجشنبه هم که دعوامون شد من زنگ زدم و منت کشیدم
. اینبار اینکار رو نمیکنم
. اونم گفت اینکار رو نکن
.
دم ظهر هم با مامان رضوانم صحبت کردم
. خیلی دوستش دارم
. مطمئنم اگه شما هم باهاش صحبت کنین مثل من آرووم میشین و کلی خوشتون میاد ازش
. ازم خواست واسش از اون کلوچه هایی که واسه کلاغی بردم از طریق پست ارسال کنم
. آدرس گرفتم که اینکار رو بکنم
. دیشب هم با مامان صحبت کردم
تا قبل از رفتن به کرج واسه سوری جوونم
هم کلوچه خرمایی و ساده بخرم
و مامان موافقت خودش رو اعلام کرد...
لبم آفت زده
. حسابی میسوزه
. هیچی هم نمیتونم بخورم
. دعا کنین خوب بشم...
بیصبرانه منتظر قالب جدیدم هستم
. منتظرم کلاغی عزیزم...
با اینکه باهات قهرم
ولی میگم که دوستت دارم همه زندگی من...
پ: نظرتون راجع به عکس بالای بلاگم چیه
؟ دوران خوب و خوش کودکی
. یادش بخیر...
پ۱: دیشب با دیدن برنامه کوله پشتی حسابی دپرس شدم
. خیلی حالم گرفته
. چون یکی از این مزاحمها توی اداره ما هست
. تصمیم دارم به ۱۱۰ زنگ بزنم
. اینکار رو بکنم یا نه
؟